تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز20


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز20
قسمت جدید.
نویسنده:کیمیا

فصل بیستم

روز بعد قبل از صبحانه کیمیا مهدیه،شهرزاد و مهشید رو کنار کشید و گفت:

-دیشب داشتین بیرون از قلعه چیکار میکردین؟

مهدیه:تو از کجا میدونی؟ما خیلی بی سر و صدا رفتیم بیرون.

کیمیا:آره کارتون حرف نداشت!

مهشید:نکنه میخوای بگی که تو هم بیرون بودی؟

کیمیا:دقیقا!زدی به هدف.دیشب رفته بودم شکار یعنی بعد از اینکه شماها رفتین بیرون منم پشت سرتون رفتم جنگل...

مهدیه:پس چرا ما تورو ندیدیم؟مگه از دری که ما رفتیم نرفتی؟

کیمیا:چرا دیگه!حالا شماها کورین نمیفهمین به من ربطی نداره!داشتم میگفتم که یه لحظه از جایی که شماها بودین رد شدم ولی فقط صدای لوپینو شنیدم...

شهرزاد:وایسا ببینم.......چیزی هم دیدی؟

کیمیا:نه بابا!حوصله نداشتم وایسم ببینم چه خبره...ولی یه لحظه شماها رو دیدم که داشتین مثل بز به لوپین نگاه میکردین...حالا میخواین بگین چیکار میکردین؟

هرسه نفر که خیلی احساس گرسنگی میکردن به هم نگاه کردن و مهدیه گفت:

-تو سیری!من دارم از گشنگی میمیرم بریم یه چی بخوریم سر کلاس بهت میگم!

شهرزاد:مهدیه خنگ!!!امروز ما با هافلپافیا نیستیم با گریفیندوریاییم.

مهدیه:حالا هرچی!!بعدا بهت میگم

مهشید:حالا چی شکار کردی؟

کیمیا:یه روباه!لامصب خیلی خوشگل بود دلم نیومد دل و روده اشو بریزم بیرون ولی ببین چقد پررو بازی در آورد که من که اصلا به خشونت اعتقاد ندارم گرفتم کله اشو با دوتا دستام از جا در آوردم و از گردن تا وسط شکمشو پاره کردم و قلبشو....

مهشید:بسه!غلط کردم این سوالو پرسیدم...حالا خوبه به خشونت اعتقاد نداری...داشتی چی میشد...شما دوتا هم نخندین دیگه!به موقع اش بهتون نشون میدم.

مهدیه و شهرزاد به مهشید میخندیدن چون رنگ صورتش مثل گچ شده بود و میخواست که سریعتر از دست کیمیا فرار کنه.

کیمیا:ولی میدونی خیلی خوب بود!هنوز نتونستم پلنگ یا شیر یا دیگه هیچی هم نباشه ببر پیدا کنم میگن اونا خونشون بهتر از بقیه اس.پرنده هم کلا به درد نمیخوره...

بعد از این حرف کیمیا خنده روی لبهای مهدیه خشک شد و شهرزاد با غرور خاصی به مهشید و مهدیه نگاه میکرد.داخل مدرسه از تب و تاب مسابقه سه جادوگر کم شده بود و نسبتا به حالت عادی برگشته بود.البته این موضوع برای قهرمانا و زیرگروه هاشون متفاوت بود.به لطف دراکو مالفوی تمام مدرسه از جریانی که بین کیمیا و اون پیش اومده بود خبردار شده بودن با اینکه نزدیک به 3روز از اون موضوع میگذشت اما هنوز دانش آموزای اسلیترین جور دیگه ای به کیمیا نگاه میکردن.بعد از صبحانه همه سر کلاسهای خودشون رفتن. در کلاس اسنیپ مهدیه درمورد اثر نور مهتاب روی یه سری از معجونا سوال كرد.اسنیپ از اینکه مهدیه بلاخره سرکلاس سوال نسبتا درسی پرسیده بود شگفت زده شد و به مهدیه گفت:

-فک نمیکنم که وقت کلاس اجازه بده براتون توضیح بدم ولی زنگ که خورد بهتون توضیح میدم.شاید یكم دركش براتون سخت باشه چون یه سری واكنشای شیمیایی خاصی داره كه برای "شما" سخته!

مهدیه جلوی خودش رو گرفت که جواب اسنیپ رو نده چون اصلا حاضر نبود که بخواد جریمه بنویسه.در همون موقع در کلاس تغییر شکل وقتی پرفسور مک گوناگل در حال توضیح دادن درس بود مالفوی به کیمیا گفت:

-هی...میبینی که کل مدرسه پر شده از موضوعی که بین منو تو پیش اومد.اصلا دلم نمیخواد اسمم کنار اسمت قرار بگیره...

کیمیا:خب حالا بزار من جوابتو بدم...

کیمیا سرش رو نزدیک گوش مالفوی برد و به اون گفت:

-ببین اگه به این کارت ادامه بدی یه اتفاق بدتری میوفته.الان دارم سیب زمینی تغییر شکل میدم ولی یه وقت دیدی صورتتو با سیب زمینی اشتباه گرفتم...دوست نداری که روی سرت شاخ در بیاد که؟؟در ضمن از خداتم باشه...

دراکو:خیلی داری پررو بازی درمیاری...

در یک لحظه که دراکو حواسش نبود و داشت برای کیمیا خط  نشون میکشید و هیچکس حواسش نبود کیمیا چوبدستیش رو به طرف اون گرفت و باعث شد که صورت دراکو پر از مو بشه بعد با صدای بلند گفت:

-پرفسور...یه مشکلی برای مالفوی پیش اومده میتونه بره درمونگاه؟

مک گوناگل هم که وضعیت رو دید گفت:

-آره خودت ببرش...

مالفوی چشاش به اندازه توپ تنیس شده بود و میخواست از عصبانیت گریه کنه.و کیمیا اون رو به طرف درمانگاه برد.بعد از کلاس ها بچه ها سر میز نهار دور هم جمع شده بودن.مهدیه گفت:

-ولی خب خیلی حرص داره که ما تا یه ماه نمیتونیم تبدیل بشیم.

شهرزاد:آره واقعا...یهو دیدیم یارو زد یکیو کشت.

جان:آخه شماها هم خیلی موثر واقع میشین که اون این کارو نکنه.

دین:ببینم کیمیا با مالفوی؟

همون موقع دراکو و کیمیا در حال پایین اومدن ار پله ها بودن البته کاملا معلوم بود که داشتن دعوا میکردن.زمانی که کیمیا پاش به کف سرسرا رسید با تمام وجود از دراکو دور شد و به طرف بچه ها رفت:

-کِیس جدیده؟

کیمیا:خفه شو بابا!وای که چقد این پسره شیر برنج عقده ایه!!!!

مهدیه:در مورد فامیلای من درست صحبت کن...

کیمیا:فامیلات بخورن تو سر من!خودت چه تحفه ای هستی آخه؟!؟!؟!؟

بقیه بچه ها به حرف کیمیا میخندیدن.مهشید از کیمیا پرسید که چه بلایی سر مالفوی آورده بود و کیمیا تمام داستان واتفاقایی که توی درمانگاه افتاده بود رو تعریف کرد.مهدیه گفت:

-مگه نوچه های دراکو اونجا نبودن؟

کیمیا:نه بابا!اونا از دخترا هم خاله زنک ترن هم لوس تر!اون گندهه کراب اومده بود ببینه مالفوی زنده اس یا نه تا حالشو دید نزدیک بود تو صورت مادام پامفری بالا بیاره!

بعد از نهار و کلاسهای بعدازظهر بچه ها به حیاط هاگوارتز و درخت همیشگی خودشون رفتن.البته فرد و جرج و سدریک هم بهشون اضافه شدن.فرد کتابی رو که از توش 2تا طلسم رو پیدا کرده بود به کیمیا نشون داد و بهش گفت که اونا رو بخونه.کیمیا هم طلسم هایی رو که سدریک بهش داده بود با طلسم های دوقلوها مطابقت داد و بهترینشون رو انتخاب کرد.تقریبا قهرمانا راهی رو برای رد کردن مرحله دوم پیدا کرده بودن.فقط یک ماه به سال جدید و جشن کریسمس باقیمونده بود.

تا 30دسامبر همه چیز خیلی عادی پیش رفت.صبح همون روز همه توی سرسرا جمع شده بودن و منتظر پرفسور مک گوناگل بودن تا در مورد جشن براشون توضیح بوده.با ورورد پرفسور همه ساکت شدن:

مک گوناگل:میدونین که روز جشنه نزدیکه.جشن امسال یه مراسم رقصه.همه باید با یک همراه به مراسم بیان.یه مراسم کاملا زیبا و رمانتیک.جشن فردا 31دسامبر از ساعت 7 تا 12 شب برگزار میشه.خب حالا بزارین بهتون رقصو نشون بدم...

همه با تعجب به مک گوناگل نگاه میکردن و منتظر بودن که اون یکی رو انتخاب کنه

مک گوناگل:وینچستر تو بیا...

دین:خیلی ممنون پرفسور ولی من اوضاع مزاجیم خوب نی...

مک گوناگل:متوجه شدم بسه ادامه نده...خب ویزلی تو بیا.

رون:اما.....

فرد و جرج اجازه ندادن که اون حرف بزنه و هلش دادن به طرف مک گوناگل.همه شروع کردن به دست زدن و سوت زدن برای رون.مک گوناگل سوزن گرامافون رو روی صفحه قرار داد و آهنگ شروع شد.مک گوناگل شروع کرد به رقصیدن با رون.همه به رون تیکه مینداختن.

مک گوناگل:ویزلی یکم با احساس تر...یک،دو،سه...حالا بچرخ!

رون:بله؟

مک گوناگل هم به رون نشون داد و جرج داد زد:

-پرفسور شما منو تو جشن همراهی میکنین؟

فرد:اصلا حرفشو نزن ایشون واسه خودمه!

مک گوناگل:شما دوتا دلقکا بس کنین...ویزلی دل به کار بده...حالا یک،دو،سه...باید خیلی حرکاتت آروم و با احساس باشه مثل...مثل نسیم بهاری...خب حالا میتونین برن به کارتون برسین...ویزلی روی رقصت کار کن.

همه به هرکسی که میخواستن باهاش به جشن برن درخواست میدادن و امیدوار بودن که درخواستشون مورد قبول واقع بشه.تمام محیط هاگوارتز رنگ و بوی کریسمس گرفته بود.هاگرید درخت کاج بزرگی رو از جنگل آورده بود و کنار سرسرا گذاشته بود.بچه ها داوطلب شده بودن که درخت رو تزیین کنن.موقع تزیین کردن درخت جان به مهدیه گفت:

-میگم که تو میتونی با من به جشن بیای؟

مهدیه:چه چه؟

جان:خب اگه نمیتونی اشکال نداره...

مهدیه:نه...نمیدونم...حالا بعدا بهت میگم.

دین:من که میخوام به فلور پیشنهاد بدم!

کیمیا:تو غلط میکنی...

دین:مطمئنم که قبول نمیکنه واسه همین میخوام بهش پیشنهاد بدم

هری:خیله خوب برو پیشنهاد بده ولی اگه قبول کرد باید باهاش بریا...

دین:باشه قبوله.

دین خیلی سراسیمه به طرف فلور رفت.

دین:فلور میشه یه لحظه بیای؟

فلور:کاغی داغی همینجا بگو...

دین:نه آخه....

فلور:بگو دیگه...

دین:باشه...ام...میشه تو با من به جشن بیای؟ببین اصلا اشکال نداره اگه نمیخوای

فلور:نه من هم علاقه داغم...باشه..

دین:چ...چ...چی؟

فلور:من قبول میکنم....

دین مثل مرغ پرکنده از اونجا دور شد و به سمت بچه ها رفت.

دین:دختره مرغ قبول کرد!!!

هری:دیدی گفتم؟؟؟حالا باهاش برو...دختر بدی نیست

سدریک:آره دختر خوبیه...

دین:آقای محترم اگه میخوای خودت باهاش برو...هم سنتم هست...

سدریک:نه مرسی واسه خودت.

مهدیه یکم از این اتفاق ناراحت بود ولی خب جان و دو نفر دیگه هم بهش پیشنهاد داده بودن.

مهدیه:هری خودت با کی میخوای بری؟

هری:خب میدونی...هنوز تصمیم نگرفتم!

مهشید:تصمیم گرفتی به ماهم بگو

هری:مهشید میشه...میشه تو با من بیای؟

مهشید هیچ حرفی نزد.کیمیا بحث رو عوض کرد و از دوقلوها پرسید:

-شما دوتا دیوونه با کی میخواین برین؟

فرد:من با آنجلینا میرم...آنجلینا جانسون...

کیمیا:خوبه خوبه...تو چی؟

جرج:اولش میخواستم با تو برم جشن ولی فکر کردم که قبول نمیکنی...

کیمیا:چرا فک کردی قبول نمیکنم؟؟؟خب حالا ولش کن با کی میری؟

جرج:هایدی رو که میشناسی؟توی هافلپافه سال ششمیه...

کیمیا:آره...دوستمه.خیلی دختر خوبیه.یعنی خیلی خیلی خوبه...

شهرزاد:هرماینی تو چی؟

هرماینی:نمیدونم!اصلا نمیدونم...

کیمیا:من که میدونم...

هرماینی:میکشمت اگه بگی به کسی!اصلا شهرزاد خودت با کی میری؟

شهرزاد:دراکو!

همه با تعجب فریاد زدن:چـــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟

شهرزاد:آره دیگه!

سدریک:کیمیا...میشه تو با من بیای؟

کیمیا:اصلا معلوم نیست که بخوام به جشن بیام.

مهدیه:هووووو یارووو!تو غلط میکنی نمیخوای بیای.

کیمیا:مهدیه تو که میدونی...

جرج:وایسا ببینم اون چی میدونه که ما سه تا نمیدونیم.

کیمیا:جرج الان وقتش نیست.

مهشید:کیمیا یه لحظه با من بیا.

کیمیا به همراه مهدیه،شهرزاد،مهشید،دین و جان به گوشه ای از سرسرا رفت.

مهشید:ببین الان حدود یه ماه و نیم از تبدیل شدنت میگذره.

شهرزاد:آره اگه جلوی چشم ماها نبودی الان نمیفهمیدیم که تو چقدر بهتر شدی و باهاش کنار اومد.حتی دیگه وقتی بوی خون میشنوی حساس نمیشی یا موقع عصبانیت هیچ اتفاقی برات نمیوفته...

مهدیه:البته که یکم زیادی قیافه اش وحشی میشه...

دین:ببین من الان اعتماد کامل بهت دارم درضمن بچه ها از فردا میتونن تبدیل بشن دیگه جای نگرانی ای وجود نداره...

کیمیا:باشه قانع شدم فقط میخواستم اینارو بشنوم!!راستی مهدیه دیروز یه ببر شکار کردم...نمیدونی از کجا پیداش کردم که!

مهدیه:به من چه!!!اصلا بریم بچه ها دست تنهان.

موقع تزیینات یکی از پسرای سال دومیه گروه ریونکلا که حدودا قدش به شانه شهرزاد هم نمیرسید به شهرزاد گفت:

جیک:هی تو!ببین میدونم که خیلی دوست داری با من بیای پس دیگه با پسر دیگه ای قرار نذار

شهرزاد:جوجه ای هنوز!نه قد داری نه هیکل داری نه قیافه داری...به چیه تو من بنازم آخه...

جیک:من خیلی خوشتیپم...

مهدیه:لابد با گیوه میخواد بیاد مراسم!

پسر پیراهن بزرگی که به تنش زار میزد با یک شلوار جین قدیمی مسی رنگ پوشیده بود.

کیمیا:شهرزاد خوبه ها!دستشو رد نکن!

پسر هم درحالی که جیغ میزد از بچه ها دور شد و به طرف خوابگاه ریونکلا رفت.کل روز صرف تزیین کردن درخت کریسمس شد.شب که دخترا پیش هم بودن درمورد جشن و لباسی که میخواستن بپوشن حرف میزدن.

مهدیه:ولی خودمونیما چه حالی میده مثلا چند نفر بهت پیشنهاد بدن

شهرزاد:آره خیلی خوبه!

کیمیا:جمع کنین خودتونو بابا!از این مهشید یاد بگیرین

مهدیه:اون که از ما بدتره

مهشید با نیش تا بناگوش در رفته به گوشه ای خیره شده بود فقط فرقش با مجسمه این بود که نفس میکشید

کیمیا:خب پس از اون یا نگیرین اصلا من چیکار کنم؟؟؟

مهدیه:عاغا لباسا رو چیکار کنیم؟

شهرزاد:ولش کن بابا فردا وقت داریم انتخاب میکنیم.تو اینو بچسب که ما فردا قراره تبدیل بشیم...

کیمیا:خط کش؟؟؟؟؟

مهدیه:آره لازم داره!!ولی من الان دارم به خودم افتخار میکنم که فردا میتونم تبدیل بشم به یه ببر باصلابت...

کیمیا:اکسیو رولر...

و خط کشی به دست کیمیا رسید

کیمیا:حالا حرفی دارین بگین من و دوست قدیمیم در خدمتیم

مهدیه:این عادلانه نیستا

کیمیا:اونش به خودم مربوطه

تا زمان خواب همه درمورد جشن حرف میزدن.و همه منتظر جشن فردا شب بودن....



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در سه شنبه 21 خرداد 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com