تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز19ادامهههه


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز19ادامهههه
بیشتر از دو پست!

مهشید:جدی؟پس واسه همین بود که گند زد به مملکت؟!

هری:اتفاقا منم خبر مرگشو شنیدم.گفتن مفقود الاثر شده.

ریموس:خب بچه ها تا چند دقیقه دیگه ماه کامل میشه.

و به طرف خورجین که با طلسم گسترش پذیری بزرگ شده بود رفتو سه پاتیل کوچیک از توش دراورد و با فاصله از هم رو زمین گذاشت.به کمک سیریوس سه حیوون که بیهوش بودن رو بیرون اوردن و هرکدوم رو کنار یه پاتیل قرار دادن.

ریموس به دخترا اشاره کرد که به طرف حیوونا برن.خودش کتاب رو از رو زمین برداشت و دنبال صفحه ای توش گشت.بعد از چند دقیقه گفت:این طلسم رو حفظ کنید.به جای جاخالی اسمی که انتخاب کردید رو تکرار کنید.فقط حواستون باشه اگر اشتباه بگید ممکنه کاملا شخصیت حیوونو بگیرید.مثلا ریونکلا که مثل پرنده رفتار میکنه!جالبه ولی ارزش امتحان کردن نداره پس لغت به لغت همینی که میگم رو تکرار کنید.نیازی به چوبدستی نداره فقط یه چیزی بیارید که باهاش اینارو بکشید.همزمان که میکشید تو گوششون ورد رو تکرار کنید.

دین بلند شد و خنجر نقره ایشو که همیشه همراه داشت به مهدیه داد.یه چاقوی دیگه هم به مهشید دادو جان هم خنجر نقره ایشو به شهرزاد داد.

لوپین:ورد رو حفظ شدید؟آماده اید جونورارو به هوش بیارم؟

مهدیه:به هوش بیارید؟این ببره ها...منو میکشه

لوپین:چاقو رو بگیر دم گلوش.حواسم بهت هست نترس.اگر به هوش نیان و شما بکشیدشون شما قاتل نیستین پس فایده ای نداره.

مهدیه : نمیترسم

لوپین:خونشونو بریزید تو پاتیل.

دین به هریو جان گفت:کاشکی ماهم این کارو میکردیم خیلی هیجان داره!

هری سر تکون داد اما جان چیزی نگفت.

لوپین گفت:همه آماده اید؟یک دوسه

با گفتن سه چوبدستیشو حرکت دادو سه حیوون به هوش اومدن.

شاهین شهرزاد شروع کرد بال بال زدن و شهرزاد کنترلشو از دست داد اما بالاخره موفق شد چاقورو تو سینش فرو کنه.شاهین زخمی بیشتر شروع به دستو پازدن کردو شهرزاد محکم اونو بالای پاتیل نگه داشت.خونش تو پاتیل ریخت اما این قد بال بال زد که تمام وجود شهرزاد خونی شد.

مهشید پاهاشو گذاشته بود رو دستای روباه و با دست پوزه شو گرفته بود قبل از این که حیوون کاملا هوشیار شه چاقورو رو گردنش کشیدو ورد رو زمزمه کرد خون بیرون پاشید.مهشید که مثل شهرزاد همه جاش کثیف شده بود پاتیل رو زیر گردن روباه گرفت.

مهدیه به دندونای ببر نگاه میکردو انقدر جثه ش بزرگ بود نمیدونست کجاشو بگیره که تکون نخوره.درنهایت نشست رو ببر بیچاره و چاقورو زیر گلوش گرفت وقتی به هوش اومد سریع بلند شدو مهدیه که سوارش بود هول کردو خنجرو فرو کرد تو گلوش و ورد رو خوند.اماببر انگار قصد مردن نداشت و مدام حرکت میکردو جون میداد درنهایت برعکس افتاد روزمین و مهدیه پاتیل رو زیر گلوش گرفت.ببر که دیگه بی رمق شده بود ناگهان به دست مهدیه چنگی انداخت و جای پنجه ش رو دست مهدیه موند.

سه جانور مردن و جنازه هاشون رو زمین افتاد.لوپین گفت:بیاید اینجا.

سه نفر با سرتاپای خونی به طرفش رفتن.مهدیه که هنوز دستاش میلرزید گفت:من قراره اینقدر وحشتناک شم؟!

لوپین با چوبدستیش به هر سه اشاره کرد و خون رو لباسا و بدنشون پاک شد.

گفت:خب کارتون خیلی خوب بود.خانمای عزیز مرحله بعدی اینه که برای تهیه معجون مورد نظر از پوست یا پر جونور بندازید توی پاتیل.

شهرزاد پر شاهینو کندو ریخت اون تو.مهدیه و مهشید هم درکمال بی میلی پوست حیوونارو کندن.

لوپین:حالا یکی از چشماشو سالم دربیارید....اه و اوه نکنید کاریه که خودتون خواستید میدونم بدتون میاد.

مهشید چشم اولو ترکوند ولی چشم دومو سالم دراورد و انداخت تو پاتیل.

لوپین:حالا با این انبر دندوناشو بکنید...ریونکلا تو منقارشو بکن

بعد از چند دقیقه مواد اولیه معجون حاضر شد.

لوپین گفت:خب حالا سه بار به پاتیل ضربه بزنید و با ضربه چهارم بگید میکسیاپو...این کارو حتما سر کلاس اسنیپ یاد گرفتین.خوبه حالا بیاید این طرف چند دقیقه صبر کنید تا جا بیفته

جان:شعله نمیخواد؟

لوپین:نه

سیریوس که پیش پسرا رو زمین نشسته بود گفت:اون دفه که ما این کارو کردیم به قسمت بیهوشیش توجه نکردیم.یعنی گفتیم دوساعت بیهوشیم بعدش برمیگردیم قلعه دیگه!ولی تا صبح خواب بودیم و فرداش بلند شدیم با سرو وضع خونی و کلی بدبختی وارد قلعه شدیم.شانس اوردیم که روز تعطیل بودو شنل جیمز و داشتیم!

بعد از حدود پنج دقیقه لوپین با چوبدستی به خورجینش اشاره کرد.سه تا لیوان هم اندازه از داخلش به پرواز دراومدن و به طرف پاتیل ها رفتنو هر کدوم پراز مایع بدرنگی که یکی به نارنجی یکی به قهوه ای و سومی به رنگ صورتی بود شدن و رو به روی لوپین فرود اومدن.

هشت نفر دورهم نشسته بودن.مهدیه گفت:الان باید این آشغالو بخوریم؟

شهرزاد:وای نپخته هم هست.اییی

مهشید:واقعا هیچ وقت فک نمیکردم مخلوط بدن یه روباهو بخورم.اه

سیریوس:فقط به اندازه کافی بخورید.تاوقتی بیهوش شید.

مهدیه معجون نارنجی رو برداشت.شهرزادهم قهوه ای رو.مهشید همین که معجون صورتی رو دستش گرفت نزدیک بود عق بزنه.

شهرزاد گفت:بچه ها فردا تو مدرسه میبنمتون

و بلافاصله معجون رو سرکشیدو بعد از چند لحظه رو زمین افتاد.لاشه شاهین ناپدید شدو به جاش شهرزاد سرجاش کوچیک شدو به شاهین تبدیل شد.مهشیدو مهدیه که اینو دیدن ترسیدن.

مهدیه نگاهی به جسد بدون چشم ببر کردو به لوپین گفت:پورفسور از همه چی بی نهایت ممنون.حتما براتون راحت نبوده این موقع اینجا بیاید.از توهم ممنون سیریوس.بچه ها فعلا.

و معجون رو به طرف دهنش برد و یه کم خورد نزدیک بود عق بزنه و لیوان و بندازه اما جان نذاشت و تقریبا همشو به خوردش داد.مهدیه هم بیهوش شد و ببری که اونطرف تر رو زمین بود ناپدید شدو مهدیه بدون این که ابعادش تغییر زیادی بکنه به اون موجود تبدیل شد.

مهشید نگاهی به مهدیه انداخت.

دین گفت:ای بابا توهم آبروی هرچی گریفندوریه بردیا...

مهشید به دین اخم کردو بدون حرف معجونو سرکشید و بلایی که سر دونفر دیگه اومده بود سرش اومد.

بعد از چند دقیقه ریموس وسیریوس بلند شدن.سیریوس گفت:خب یه ساعت دیگه که اینا آدم شدن ببریدشون.ما دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم.حواستون باشه که کسی اطراف قلعه یا توش نبیننتون.

دین،هری و جان سر تکون دادن.ریموس با چوبدستی به پاتیل ها ضربه زدو هرسه خالی شدن.

سیریوس با هری خداحافظی کردو گفت که از تو جنگل آپارات میکنن.

ریموس و سیریوس رفتندو سه نفر بالای سر سه حیوون ایستاده بودن.بعد از گذشت یک ساعت –یعنی ساعت حدودا 2نیمه شب بود- دخترا به شکل اولیه شون برگشتن ولی همچنان بی هوش بودن.

دین گفت:فک کنم دیگه باید بریم.

هری:ولی ما نمیتونیم ببریمشون به خوابگاه.

جان:خب میذاریمشون تو سالن اجتماعاتا.صبح که پاشن میفهمن قضیه چی بوده.

هری:شماها تاحالا وارد سالن اجتماعات ریونکلا شدین؟

جان:نه...اسم رمز دارن؟یادمون رفت از اینا بپرسیم.

دین:نه سم میگفت در ازمون یه سوال میپرسه باید درست جواب بدیم تا باز بشه.

هری:ای بابا حالا تست هوشم باید رد کنیما...

دین درحالی که مهدیه رو بلند میکرد گفت:جان تو مهشیدو ببر تو خوابگاه منتظرمون باش اگه یه ربع دیر کردیم بیا تو حل معما کمکمون کن!

هری شهرزاد رو بلند کرد و گفت:وای چه سنگینه!

سه نفری با سه جنازه رو دستشون به سمت قلعه رفتن.وقتی به قلعه رسیدن از خستگی نفس نفس میزدن.جان به دونفر دیگه سر تکون دادو رفت و دین وهری وارد راه پله هایی شدن که انتهاش به راهرویی میرسید که انتهای اون راهرو در سالن اجتماعات ریونکلا بود.

بعد از حدود ده دقیقه به در رسیدن.همین طور که نفس نفس میزدن به در طلایی رنگی که کوبه ش شبیه شاهین بود خیره شدن. وقتی روبه روی در رسیدن شاهین روی در بیدار شدو بال هاشو باز کرد.باصدای زنونه و زنگ داری پرسید:بدترین موجود کیست؟

هری یاد ولدمورت افتادو دین اول یاد شیطونی افتاد که مادرشو کشته بود میخواست بگه شیطان چشم زرد.اما به یاد اورد که مهدیه سر قضیه کیمیا بهش گفته بود:اولا که کیمیا بدترین موجود نیست چون بدترینی وجود نداره اگرم داشت اون کیمیا یا کلا ومپ ها نبودن.

بخاطر همین بدون مشورت با هری گفت:نیست...عههه...بدترینی وجود نداره...

درکمال حیرت در از لولا چرخید و باز شد.اتاق فوق العاده آرامش بخشی بود.رنگ آبی روشن و نقره ای حس خوبی به آدم منتقل میکرد.

هری و دین به سمت مبلمان آبی که رده های نقره ای داشتن رفتن و مهدیه و شهرزاد رو اونجا گذاشتن.

دین به اطرافش نگاه کرد.پرده های آبی رنگ که به ستاره های نقره ای مزین شده بود روی پنجره ها به چشم میخورد.یک طرف سالن تماما کتابخونه بود.

خیلی با سالن اجتماعات گریفندور فرق داشت.رنگ قرمز باعث میشد آدم تو اون سالن احساس تشویش کنه ولی اینجا احساسی داشت که انگار ذهن آدم باز میشه.

تابلوهای افتخارات روی دیوارها در کمال نظم قرار گرفته بود و همه افراد درون قاب ها،انسان های متشخصی بودند که سر جاشون نشسته و لباس های فاخری به تن داشتند.

هری یاد عکس بازیگر کوییدیچ روی دیوار گریفندور افتاد که در حالی که روی جارو خوابش برده خرخر میکنه وخنده ش گرفت.

دین آروم گفت:همینه که اینقد واسه ما کلاس میذارنا!

میز شطرنجی که گوشه سالن بود تماما از کریستال درست شده بود و سرباز هاش درحال تمرین بودند!علاوه براون لوستر بسیار بزرگی از سقف آویزان شده بود و بیشتر از هرچیز جلب توجه میکرد.چون صدها شاهین که به صورت دایره دور هم قرار گرفته بودن به بیرون بال میزدن و انگار با بال زدنشون پرهاشون نورانی میشد.هم چنین هوای اتاق رو خنک میکرد.البته در فصل سرما به جای هوای خنک،هوای گرم از بال های شاهین های شیشه ای خارج میشد.

به خاطر وجود اون ها تو اتاق شومینه ای وجود نداشت.

هری به دین اشاره کرد که باید برن.با بیشترین سرعتی که میتونستن و بدون سرو صدا خودشونو به تابلوی بانوی چاق رسوندن و اونو از خواب بیدار کردن.

بانوی چاق غرغر کنان گفت:اسم رمز؟

هری گفت:فضله اژدها

در چرخید و دونفر وارد شدند.نگاه حقیرانه ای به اطرافشون انداختن و به خوابگاه رفتند.



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در یکشنبه 19 خرداد 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com