تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز 17


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز 17
سلاااااااااااااااام میخوام ترک تحصیل کنم برم هاگوارتز...
اصن تصمیم گرفتم از سال دیگه خودمو یه سال شیشمی هاگوارتز بدونم.سلامم هاگوارتزه اصن سلام نیست!فقط اگه با مقیاس یک به روی شونصد هزار ماکت هاگوارتزو بدرستی میشه اندازه سلام!!!
برید ادامه ببینید چه کردم همه رو دیوونه کردم!

فصل هفدهم:تدبیری برای رفع بلا!

مهدیه و شهرزاد از وقتی موضوع کیمیا رو فهمیده بودن دیگه نمیتونستن بهش نگاه معمولی داشته باشن.حتی وقتی دستشونم خراش برمیداشت سریع روشو میپوشوندن و با ترس و لرز اطرافو نگاه میکردن.به نظرشون جالب بود که یه دوست خوناشام دارن ولی دیگه تو مدرسه احساس امنیت نمیکردن.

هری راز تخم طلا رو فهمیده بودو حالا داشت دنبال یه راه حلی میگشت که بتونه یک ساعت زیر آب نفس بکشه.به نظرش نشدنی میومد اما خیلی وقت صرفش نمیکرد چون مرحله بعدی سه هفته دیگه بودو وقت زیادی داشت.

همه چی به روال معمولی میگذشت که یه بار بعد از شام اتفاق عجیبی افتاد.همه بچه ها به خوابگاه رفته بودن و تنها کسایی که پایین مونده بودن کیمیا مالفوی و شهرزاد بودن.این اولین باری بود که دیده میشد جان یا دین دورو بر کیمیا نیستن.اون سه نفرم به سمت راهرو میرفتن که مالفوی نتونست جلوی دهنشو بگیره...مخصوصا الان که میتونست کیمیای مشنگ زاده رو حسابی اذیت کنه چون تنها بود.

کیمیا و شهرزاد تو پله ها جلو میرفتن و مالفوی پشتشون میومد.مالفوی بدون هیچ قصد و منظور خاصی گفت:احساس میکنم بوی خون میاد...

و ادای بو کشیدن دراورد:بوی خون جادوگرای معمولی نیست...بوی چیه؟!
کیمیا قلبش تو سینه وایساد.نکنه قبل از شام خون خورده بوده و الان لباسش خونیه...نکنه مالفوی بفهمه...اگه بفهمه حکم اعدام کیمیا همین فردا صادر میشه...

شهرزاد نگاهی به سرتاپای کیمیا انداخت و روشو به سمت مالفوی برگردوند:دهن گشادتو ببند مالفوی اینجا تنها کسی که بوی گند میده تویی...

مالفوی با صدای بلندی گفت:نه معلومه که این بوی گند خون لجنی تو رگای اون مشنگ زاده ست...

کیمیا عصبانی شد.دندوناشو به هم فشار داد.باخودش فکر کرد اگه قبلا خون مشنگی ای تورگش بوده الان دیگه نیست.ناخودآگاه دندونای نیشش بیرون اومدو دستشو مشت کرد.به سرعت یک چشم به هم زدن یقه مالفویو گرفت صورتشو بهش نزدیک کرد. شهرزاد دویید و از پشت کیمیا رو گرفت و وقتی دید زورش نمیرسه و کیمیا اصلا به روی خودش نمیارو چوبدستیشو بیرون کشیدو طلسم بیهوشی رو روش اجرا کرد.

مالفوی گیج و مبهوت به اطرافش نگاه میکرد.باورش نمیشد کیمیا اینقد وحشیانه بهش حمله کرده باشه و از اون بدتر باورش نمیشد شهرزاد به دوست خودش حمله کرده باشه...

هشهرزاد که فهمید کارش خیلی دور از عقل بوده سعی کرد جمع کنه قضیه رو:...حقش بود...اصن نمیفهمه باکی باید چیجوری رفتار کنه...اصلا از این رفتاراش خوشم نمیاد...حقش بود!

مالفوی نیشخندی زد و گفت:حالا جنازه شو خودت جمع کن!

شهرزاد گفت:باشه ترسو مسئولیتش با خودم توبرو...

وقتی مالفوی رفت شهرزاد ضدطلسم رو اجرا کردو کیمیا رو به خوابگاه بردو تو طول این مدت هیچ کس حرفی نزد.

فردای اون شب زنگ اول که خورد شهرزاد،مهدیه و جان و دین رو به کتاب خونه برد و قضیه رو براشون تعریف کرد و گفت:مطمئنم دوست نداره کسی دیروزو بدونه ولی باید یه فکری براش بکنیم...

جان:یعنی یه بار تنهاش گذاشتیم گند زد؟داشتیم بهش اعتماد میکردیما

دین:آره مثل اینکه...شهرزاد چه فکری میخوای براش بکنیم؟خوناشام بعد از نوشیدن اولین قطره خون دیگه درمانش امکان پذیر نیست.من اینو نمیدونستم اگه میدونستم نمیذاشتم اون دامبلدور بهش خون بده.اونوقت میتونستیم با خون خوناشامی که تبدیلش کرده براش پادزهر درست میکردیم و همه چی به حالت عادی بر میگشت.اسمش پورفسوره ولی هیچی سرش نمیشه...یعنی من 14-15 ساله میدونم برای ومپایرا پادزهر وجود داره اون پیرمرد 300 ساله نمیدونه.

مهدیه:خب الان که کار از کار گذشته باید چیکار کنیم؟

دین:اگه واقعا دنبال راه حل میگرید تنها راه حل اینه که از بین بره.هم برا خودش بهتره هم...

شهرزاد:عههههه...دین.توام با این راه حلات.میدونی که این کارو نمیتونیم بکنیم.

جان:خب میتونیم منو تو همون طور که تا الان مراقبش بودیم از این به بعدم بپاییمش.از ما میترسه.زهرچشم به اندازه کافی ازش گرفتیم!

دین:تا کی؟اولا که عجیب نیست منو تو دوتا پسری که تاحالا هیچ کاری با اون دختره نداشتیم یهو 24 ساعته کنارش باشیم؟درضمن نمیتونیم همیشه باهاش باشیم.نه تو مدرسه نه بیرون مدرسه.دیروزم اگه شهرزاد به موقع نجنبیده بود همه چی خراب شده بود.

شهرزاد:نه بابا کاشکی میذاشتم مالفویو بکشه!....مهدیه به چی اینقد عمیق فک میکنی؟

مهدیه:ببین...جان راس میگه اگه این دوتا پیشش باشن ناخودآگاه خودشو کنترل میکنه.ولی به جز اینا که همیشه نمیتونن پیشش باشن هیچ کس نمیتونه مهارش کنه مگه این که...

دین و جان باهم:مگه این که چی؟

مهدیه:مگه این که من و شهرزاد ومهشید یا هرکی که اطرافشه به اندازه ای که خودش قویه قوی باشیم...

دین:این که نمیشه.مگه این که شماهام تبدیل بشین

مهدیه:دقیقا

جان:عقلت سرجاشه؟بدبختی کم داریم شماهام میخاین ومپ شین؟!

مهدیه:خنگ خدا...تبدیل میشیم.ولی نه به خوناشام.ببین یه الگویی وجود داره.هممون داستان سیریوس بلک و جیمز پاترو اینارو میدونیم که به خاطر مراقبت از دوستشون...

شهرزاد:منظورت...؟

مهدیه:دقیقا...

دین:پانمدی و شاخدار...؟

مهدیه:آفرین خودشه!

دین:امکان نداره...

مهدیه:چیش بده

دین:اول این که این کار غیر ممکنه.خیلی سخته.تازه دراین صورت مجبوریم این کارو غیر قانونی انجام بدیم.خیلی خطرناکه بفهمن مجازاتش آزکابانه.ثانیا ما بچه ایم ممکنه اشتباهی کنیم اتفاق جبران نا پذیری بیفته...

جان:اگه اونا تونستن چرا ما نتونیم؟راستی دقیقا کیا باید این کارو بکنن؟چطوری یاد بگیریم؟

شهرزاد:شما دوتا که همین طوری اندازه صدتا حیوونید!!!

دین:نظر لطفته عزیزم!

شهرزاد:میدونم...من و مهدیه و مهشید؟البته سدریک بیشتر از همه باهاشه...

جان:نه اون پسره سوسولو وارد ماجرا نکن!

همه سرتکون دادن.

شهرزاد:راستی لازمه به دامبلدور...

دین:اسم اونو نیار همیشه کارامونو خراب میکنه.

شهرزاد:پس چه جوری میخایم این کارو بکنیم؟

چندلحظه همه ساکت شدن و یهو مهدیه گفت:دایی عزیزم!

شهرزاد قیافه شو درهم کشید و گفت:منظورت سیریوسه؟اولا که دایی خودت نیست ثانیا یادمه دفعه آخر عین سگ پاچه همو میگرفتین حالا میخوای ازش کمک بگیری؟ثالثا چیجوری میخوای ببینیش با نامه که نمیشه...

مهدیه:اولا عشقم میکشه بهش بگم دایی دایی مامانمه دیگه.ثانیا منطقی باهاش حرف میزنم پاچه شو نمیگیرم ایندفه.ثالثا میتونیم تا عید صبر کنیم تا برگردم خونه و...

دین:نه تا اون موقع خیلی دیره مطمئنا انجام دادن این کار به اندازه کافی وقت گیر هست دیگه نمیتونیم تا عید صبر کنیم باید همین روزا بری خونه...

مهدیه:چیجوری اونوخ؟

دین:خودتو به مریضی بزن...

مهدیه:اینجا بیمارستان داره...نمیذارن به هیچ عنوان وسط سال خارج بشم...

شهرزاد متوجه شد که هری وارد کتابخونه شده.دستشو تکون دادو بهش گفت بیاد پیششون.بلافاصله جان ازش پرسید:هری تو چیجوری با پدرخوندت در ارتباطی؟

هری که گیج شده بود گفت:ببینم رو پیشونیم نوشته اومدم اینجا دور از همه بهش نامه بنویسم؟!
چهارنفر خندیدن.

مهدیه:آخرین باری که دیدیش کی بود؟

هری مردد بود که جواب بده یا نه.درنهایت گفت:چرا میخواین بدونید؟

مهدیه:باهاش یه کار واجب داریم

هری:خب...هفته پیش!

دین:چی؟کجا؟

شهرزاد:معلومه دیگه...بازم هست؟تو هاگزمید؟

هری سرتکون داد:این هفته هم میرم پیشش...

جان:به این میگن شانس!

هری:صبر کنید ببینم شماها که حالتون از اون به هم میخورد چیه که حالا میخواید ببینیدش؟

مهدیه:اونش به خودمون مربوطه!

هری:میدونید که هرچی بشه بعدش اون به من میگه...

شهرزاد:باشه بابا بهت میگم ولی نه به هرماینی نه رون هیچی نباید بگی.مفهمومه؟

هری سر تکون داد.دین نیشخندی زد:با این حساب که به مهشیدم میگیم تنها کسی که نمیدونه اسنیپه دیگه؟!

مهدیه بلند شدو گفت:پس دوروز دیگه میبینمش دیگه؟کجا؟باید شنلتو بدی بهم کلی باهاش حرف دارم!

هری:اگه میخوای به خاطر رفتار دفه پیشت عذر خواهی کنی اون ازت ناراحت نیستا...

مهدیه:عذر خواهی چی چیه؟

هری:نمیدونم پنجشنبه ساعت سه یه جایی باش پیدات کنم باهم بریم.

مهدیه:باشه پس من برم ببینم قضیه از چه قراره!پنجشنبه ساعت سه جلوی دستشویی مارتل گریان!



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در دوشنبه 6 خرداد 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com