فصل شانزدهم
کیمیا همونطور که از درد به خودش میپیچید به دین گفت:
-چته چرا جوگیر میشی؟
-بهت گفته بودم که اگه تهدیدی واسه دوستام باشی خودم میکشمت...
-اراجیف بهم نباف لطفا...کی خواست حمله کنه حالا.بیا خودت ببین.
دین به کیمیا نزدیک شد و دندوناشو بررسی کرد حتی یک دندون نیش اضافه وجود نداشت.
کیمیا:خیت شدی؟بیا این کوفتیو بکش بیرون.
جان چاقو رو از کمر کیمیا بیرون کشید و بهش کمک کرد که از جاش بلند
بشه.دین که سرجاش بهت زده وایساده بود گفت:
-اما این...چطوری؟..امکان نداره..
کیمیا:میخوای درست حرف بزنی منم بفهمم؟
-امکان نداره!تو تازه تبدیل شدی تازه تشنه هم بودی چطوری تونستی اینکارو بکنی؟
-درسته خون آشامم ولی هنوز میدونم کی دوسته کی دشمن.
کیمیا که دیگه کاملا بلند شده بود لباساش رو که خاکی بود تکوند و به دین گفت:
-فقط اگه یه بار دیگه اون چاقوی میوه خوریتو به طرفم پرت کنی مطمئن باش
اولین آدمی هستی که میکشمش واسمم مهم نیست که تو شکارچی یا هر کوفت دیگه
ای.در ضمن الان به هدفت رسیدی...من برم یه دلی از عزا در بیارم...
و با سرعت به طرف جنگل ممنوعه رفت.جان به دین گفت:
-چرا ماتت برده؟نترس نمیکشتت!حالا این هیزما رو بردار بریم خونه هاگرید
ببینیم اون دختره شهرزاد چطوره.
دین و جان هیزما رو برداشتن و به طرف خونه هاگرید راه افتادن.همینطور که
داشتن میرفتن یه دفعه صدای بلند یه حیوان رو شنیدن و دین
گفت:"کشتش...."بیرون کلبه همه منتظر بچه ها بودن.فرد به دین گفت:
-اون یکی کو؟یهو مثل اسب دوید طرف جنگل...
-داره یکم هوا میخوره برمیگرده.
دین به همراه جان به داخل کلبه رفت.توی کلبه شهرزاد رو مبل لم داده بود و
یه ماده لزج سبز رنگ رو پاش بود.مهدیه از دین پرسید:
-ببینم اون چه حرکتی بود تو جنگل انجام دادی؟
مهشید:مگه چیکار کرده؟
دین:خوبه خوبه.مهدیه نمیدونستم دهنت چفت و بستم داره!حالا بعدا بهت میگم
مهدیه:نه همین الان باید بگی.
دین:بس کن دیگه.گفتم بعدا بهت میگم.
شهرزاد:سلام دوستان.منم خوبم.زخم پام هم سلام میرسونه.
دین:ببخشید اصلا حواسم نبود.الان سالمی؟
شهرزاد:آره...خیلی خوبه
مهدیه با صدای بلندی به دین گفت:مگه من با تو نیستم؟کری؟؟
دین که صورتش از عصبانیت بنفش شده بود پای جان رو لگد کرد و جان گفت:
-مهشید میشه یه چند دقیقه بیرون منتظر بمونی؟
مهشید هم با عصبانیت از کلبه بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید.دین گفت:
-خب اینجوری بهتر میتونم بگم.خب ببینین....
در همون موقع کیمیا از در وارد شد و گفت:
-فک نمیکنم اینجا موقعیت مناسبی باشه که بخوای بگی به هر حال دیوار موش
داره موشم گوش داره.یه وقت دیگه بگو...
مهدیه:وایسا ببینم تو زنده ای؟اینجا چه خبره؟این چه رازیه که فقط شماها میدونین؟
کیمیا خندید و شونه هاش رو بالا انداخت از کلبه بیرون رفت و بقیه هم پشت
سرش رفتن البته شهرزاد مجبور بود که لی لی کنان از کلبه بیرون بره.
صبح روز بعد مثل همیشه بچه ها سر یه میز نشسته بودن ولی دیگه کلا کسی به
قوانین توجه نمیکرد و همه سر میز گریفیندور نشسته بودن.هری از سدریک که
دیگه کلا دوستای دور و برش رو ول کرده بود و به همراه فرد و جرج با یه
مشت کلاس چهارمی میچرخید پرسید:
-تو اون تخم طلایی رو باز کردی؟
-نه.
شهرزاد:خب هری تو الان بازش کن ببین چیه؟
هرماینی:مگه تخم مرغ شانسیه که از توش جایزه بپره بیرون؟هری باید اونو
توی خفا باز کنی نه اینجا.
مهشید:ول کن توام...آخرش که همه قراره بفهمیم که چه خبره دیگه همینجا بازش کنه...
هری:باشه...بازش میکنم
هری تخم اژدها رو از رون گرفت و وقتی بازش کرد صدای گوشخراش و بلندی کل
سرسرا رو پر کرد.وقتی هری تخم طلایی رو بست سرسرا توی سکوت عجیبی فرو رفت
و بعد از حدود 5ثانیه دوباره به حالت اولش برگشت.سدریک که از این اتفاق
تعجب کرده بود گفت:
-الان قرار بود من اینو باز کنم؟؟
جرج نگاهی به اطرافش انداخت و دید تعداد کمی از بچه های سال هفتمی
گریفیندور و هافلپاف توی سرسرا هستن و به سدریک و فرد گفت:
-بچه ها ما الان کلاس تغییر شکل داریم که دیر کردیم یا من دارم خواب
میبینم که دیر کردیم؟
فرد:فک کنم خواب نیست جرج...سدریک پاشو بریم...
و سریع به طرف کلاس مک گوناگل رفتن.بعد از حدود 5دقیقه بچه ها که کلاسشون
دیر تر شروع میشد ساعت شنی های مربوط به امتیازات رو دیدن که 5تا تیکه
طلا و 10تا یاقوت قرمز از پایین ساعت شنی به بالای ساعت شنی رفت.کیمیا با
رضایتمندی همونطور که به ساعت شنی ها نگاه میکرد گفت:
-خوبه از هافلپاف فقط 5تا کم شد...
و وقتی برگشت با نگاه ناشیانه هری،هرماینی،رون،دین،مهشید و جان روبرو شد و گفت:
-ااااا!چقد گریفیندوری!!! میگم که بهتره پاشیم بریم سر کلاسامون...ش..شما
که گریفیندور و ریونکلا با همین...م ...ما هم با اسلیترین...اصلا من
رفتم...
واز سر میز بلند شد و به طرف کلاس پرفسور مودی رفت.همزمان با کلاس دفاع
در برابر جادوی سیاه کلاس معجون سازی برگزار میشد البته زمان هردوتا کلاس
زیاد شده بود و جابجایی کلاس گروه ها بعد از نهار انجام میشد.توی کلاس
معجون سازی وقتی همه درحال معجون درست کردن بودن مهدیه با صدای آرومی به
دین گفت:
-میخوای بگی دیشب چه اتفاقی افتاد؟دارم از فضولی میمیرم.
-بعد از کلاس بهت میگم.اون یکیم باید باشه.
-منظورت از اون یکی کیمیاس؟اونا الان کلاس دفاع دارن.بزور میشه اونو از
توی اون کلاس کشید بیرون.بگو دیگه.
-بعد از کلاس چشم بهت میگم ولی الان نه...
بعد از کلاس بچه ها وقتی از کلاس بیرون اومدن کیمیا دم در منتظر بود با
انگشت به مهدیه،شهرزاد،دین و جان اشاره کرد که دنبالش برن.توی حیاط زیر
درختی که همیشه اتراق میکردن ایستادن و کیمیا چوبدستیشو آورد بیرون و
تکون مختصری داد و گفت:
-خب حالا بهتر شد.
مهدیه:الان دقیقا چیکار کردی؟
کیمیا:مافلیاتو دیگه! یه کاری کردم که کسی نشنوه چی میگیم.خب دین میتونی بهشون بگی.
دین:دیگه خودت هستی.خودت بگو.
کیمیا:خب بچه ها من با کمال افتخار اعلام میکنم که من خون آشامم.
مهدیه:الان داری شوخی میکنی دیگه؟
-نه اصلا...دارم واقعیت رو میگم.اینجا رو ببین...
کیمیا از زیر درخت به جایی رفت که آفتاب بود و صورتش شروع به درخشیدن
کرد.جان که چشماش به اندازه توپ تنیس شده بود گفت:
-دیگه اینجوریشو ندیدم...
کیمیا که کم کم داشت میسوخت از زیر آفتاب کنار اومد و گفت:
-اه اه اه...سوختم.یکم دیگه میموندم برشته میشدم.
دین:یعنی تو الان داری میگی که کرم پودر نزدی و لنزم نذاشتی؟
کیمیا:نه.از دیروز دیگه اینکارو نمیکنم.رنگ چشم و صورتم مثل قبلش شده
دیگه لازم نیست.
جان:آره...راست میگه
مهدیه:شما دوتا خفه شین ببینم.کیمیا اینچجوری اتفاق افتاد؟؟؟
کیمیا به همراه دین و جان تمام داستان رو براشون تعریف کرد و گفت:
-قرار بود کسی اینو نفهمه.ولی باچیزی که شما به لطف دین دیدین مجبور شدیم
که بهتون بگیم...
کیمیا:خب بلندشین بریم پیش بقیه...دین نمیخوای توصیه ایمنی بهشون
بکنی؟اینا همونایی بودن که میگفتی با هیولایی مثل من کنار نمیان؟
شهرزاد:دین...تو...چی؟؟؟
دین بلند شد و گفت:هیچی هیچی...مگه نه جان؟خب بریم دیگه...
و همه به طرف سرسرا راه افتادن.بعد از نهار کیمیا به اتاق دامبلدور رفت
تا سهمیه اش رو بگیره البته مخلفاتش دعوا بخاطر شکار کردن بود.بعد از
کلاسهای بعد از ظهر،همه به حیاط هاگوارتز رفتن و هرکسی به کار خودش مشغول
شد.مهدیه به کیمیا گفت:
-چته؟چرا خوشحالی؟
-هیچی.دامبلدور بهم گفت خیلی زود خودمو تطبیق دادم بعدشم اینکه امروز
دوتا کلاسی که خیلی دوست دارم رو داشتیم و بعدشم اینکه حال مالفوی رو
گرفتم....
-برو بمیر!
موقع شام وقتی همه در حال پر کردن خندق بلا بودن سدریک با سرعت اومد و به
فرد و جرج و کیمیا گفت که دنبالش برن.فرد که دهنش پر بود با همون حالت
گفت:
-واسسا بیبنم...کجا؟داریم غذا میخوریما...
سدریک:عجب غلطی کردم با اینا همگروه شدما!!حالا تو یه لحظه بیا.
جرج:از خداتم باشه.همگروهی بهتر از ما کجا میتونی پیدا کنی؟؟
سدریک:آقا من غلط کردم.یه لحظه قدم رنجه کنین اون لنگای درازتونو تکون
بدین بیاین...
جرج:لنگای خودت دست کمی از ما نداره ها...ببین منو..
کیمیا:جرج خفه شو دیگه.
مهدیه:فرد من قول میدم برات یه ظرف نگه دارم واست کوچولو...برو تا سدریک
خودشو نکشته...
در گوشه سرسرا سدریک به 3نفر دیگه گفت:
-من با تخم اژدها رفته بودم حموم...
فرد:تو با تخم اژدها تو حموم چیکار میکردی؟اصلا چرا با خودت بردیش؟
سدریک:چه میدونم؟!اصرار کرد منم با خودم بردمش!حالا اینو ولش کن...زیر آب
که بازش کردم حرف زد!یعنی یه صدایی از توش بیرون اومد بدون جیغ و داد
البته...
کیمیا:مطمئنا واست قر نمیداد...حالا چی گفت؟؟
سدریک:یادم نمیاد که!ولی یه شعری رو خوند.حالا بعدا میرم دوباره حفظ
میکنم بهت میگم...
جرج:رو کاغذ بنویس یادت میره.
سدریک:نمکدوون!!داشتم میگفتم...کلا چیزی که یادم مونده اینه که یه چیزی
رو باید نجات بدم و مربوط به دریا یا چه میدونم اینجور چیزا میشه...
کیمیا:مرسی از اطلاعات کاملی که در اختیار ما گذاشتی کاملا روشنگر بود...
فرد:خب حالا میشه بریم یه چیزی بخوریم؟
جرج:من کاملا با فرد موافقم.
و همه به طرف میز شام رفتن.اما سدریک قبل از اینکه بشینه به هری گفت:
-بهتره اونو توی حموم بازش کنی؟
-چرا؟
-من اینکارو کردم جواب داد.تو هم اینکارو بکن.