تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز 13(ادامه)


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز 13(ادامه)
طبق معمول بیشتر از یه پست!

جان زیرلب گفت:کار سختی نبود...ولی چطور تونستی؟

دین:لامصب انگار داشتم ماکت نصف میکردم.انگار نه انگار آدم بود.

جان:آدم بود...

دین:آره ولی آدم وقتی این آدمارو درحال خوردن خون هم نوعشون میبینه ترجیح میده سلاخیشون کنه...

جان به سمت جسد روی زمین رفت:راستی این کدوم بدبختی بود؟

ناگهان فریاد زد:کیمیا؟؟؟

دین با صدای جان از جاش بلند شد و به سمت کیمیا رفت.گفت:اه دختره احمق...دنبال ما راه افتاده بود یا هری؟

جان:باید نجاتش بدیم...

دین:کاری نمیشه کرد..

جان:یعنی مرده؟ولی اینو چیجوری به بقیه بگیم؟

دین روی کیمیا دولا شد.صورتشو لمس کرد.چشماشو باز کرد.دندوناشم چک کرد.گفت:نه نذاشتیم بمیره...ولی کاشکی میذاشتیم...

جان:نگو که...

دین:تبدیل شده!

جان دو دستشو گذاشت رو سرشو شروع به راه رفتن کرد.دین داد زد:"لعنت..."

بعد از 5دقیقه سکوت جان گفت:اگه درست حساب کرده باشم فردا عصر به هوش میاد.

دین حرفشو کامل کرد:تشنه خون به هوش میاد.

جان:پاشو...شاید بهتر باشه همین جا ولش کنیم.خودش برمیگرده.اگه به کسی چیزی نگیم اونم نمیگه چون نمیدونه.

دین:نه...ما این همه راه اومدیم یه خوناشام بکشیم یکی دیگه جاش بذاریم تو جنگل؟اینم باید بکشیم.

جان:اون دوست مهدیه ست.

دین:یه خوناشام لازم نیست با مهدیه و دوستاش دوست باشه.آخرش یه شب گشنه ش باشه همشونو میخوره.

جان:ولی هنوز آدمه.

دین به لاشه زن اشاره کرد:مگه این آدم نبود؟دیدیش موقع خون خوردن چقد وحشتناک بود؟فک میکنی قبل از تبدیل شدنشم همین جوری هیولا بوده؟

جان نمیدونست چی بگه.چند ثانیه ساکت بود بعد گفت:باشه ولی ما نمیتونیم تصمیم بگیریم.میبریمش پیش دامبلدوراگه گفت باید بمیره خودت همون جا میکشیش اگه هم چیز دیگه ای گفت ما فقط میگیم به ماربطی نداره ما مسئولیتی نداریم.

دین میدونست حق با جانه.چوبدستی شو بیرون اورد کوله پشتیش رو جمع کرد و فندک و نفت رو برداشت.سرزن رو گذاشت رو سینه ش و روش نفت ریخت و با فندک آتیشش زد.

جان:چرا خودتو اذیت میکنی؟با جادو میسوزوندیش دیگه.

دین:جادو میتونه ردیابی شه.این دختره رو تو بیار.جان رفت که کیمیارو بلند کنه ولی دین گفت:فک کنم خیلی راه داری تا شکارچی شدن!

با چوبدستی به جسم کیمیا اشاره کردو گفت:وینگاردیوم له ویوسا...

بدن کیمیا بلند شد.جان ناباورانه نگاه میکرد و گفت:ولی این طلسم رو آدما کار نمیکنه...

دین:اگه میخوای پوستشو لمس کن ببین چقد به بدن آدم نزدیکه!جان باور کن آخرین قطره های خونشم از بدنش خارج شدن الان یه ماکته که فقط شبیه آدمه.نمیدونستم اینقد وسیله شده که با طلسم بلند کردن وسایل بلند میشه!

دین کیمیا رو هدایت میکرد و جلو میرفت و جان راه رو روشن میکرد.نزدیکای ساعت 11 به محوطه قلعه رسیدن.

دین:حالا چه طوری اینو ببریم تو؟

جان:اگه قرار باشه بمیره نباید ببریمش تو.یکیمون بره دامبلدورو بیاره.

دین به لباساش که خونی بود اشاره کرد و گفت:اگه فلیچ منو اینجوری ببینه حکم اعدامم صادر میشه.تو برو.احتمالا تو دفترشه دیگه...

جان:رمز درو از کجام بیارم آخه؟

دین دولا شدو تو جیبای کیمیا گشت و آخرین نامه کیمیا درباره هری رو از جیبش دراورد:رمز شکلات سوسکیه.

جان:میخوای اول به هاگرید بگیم؟

دین:نه اون احساساتیه...برو مواظب باش کسی نبیندت.

جان:باشه توهم پشت همین درخت صبر کن اگه بچه های بوباتون ببیننت جنجال به پا میشه.کالسکه شون زیاد ازت دور نیست.مواظب باش سریع بر میگردم.

دین سرتکون دادو جان دویید.

هرج و مرجی که به خاطر مهمونا به پا شده بود مراقبت از قلعه رو کم کرده بود.جان خیلی سریع خودشو به دفتر دامبلدور رسوند و بدون هیچ حرفی فقط اونو دنبال خودش اورد.دامبلدور هم چیزی نمیگفت.

به کیمیا و دین رسیدن و قضیه رو برای دامبلدور بازگو کردن.دامبلدور اولش باور نمیکرد و چند لحظه فقط به جسم بی جان کیمیا خیره شده بود.

دین بدون این که به دامبلدور اجازه صحبت کردن بده گفت:پورفسور همون طور که میدونید ما مسئول این قضیه نیستیم.میتونید مارو برای ورود به جنگل ممنوعه تنبیه یا حتی اخراج کنید اما تبدیل شدن کیمیا و این که اون تو جنگل بوده به ما ربطی نداره.همون طور هم که میدونید اون دوست ماست اما الان موجود خطرناکیه اگه تشخیص بدید میتونم تو چند دقیقه ببرمش تو جنگل و بسوزونمش...به خانوادشم فقط بگید مفقود شد.

دامبلدور از جملات پایانی دین عصبانی شد.گفت:آقای وینچستر درمورد این که این مساله بهتون مربوط نیست درست گفتی.میتونی اینجارو ترک کنی و اونو به من بسپری.اما نباید به هیچ کس...دقت کن،هیچ کس در این باره اطلاعی بدی.درضمن لزومی نداره که اون بمیره.به خاطر نجاتش از خطاتون چشم پوشی میکنم.شب خوبی داشته باشید.

دین رو کیمیا دولا شد و سر چوبدستیشو روشن کرد.دهن کیمیارو باز کرد و دندونایی رو که بالای دندونای نیشش شروع به رشد کرده بودن رو به نمایش گذاشت.

گفت:بخواید نخواید تا یک روز دیگه اون تبدیل به هیولا میشه...تصمیم باخودتونه.شب بخیر...!

دامبلدور چند دقیقه بالا سر کیمیا ایستاد و ناگهان هردو باهم ناپدید شدند.

دین به جان گفت:این مردک احساساتی تا چندتا از بچه های مدرسه رو به گا نده کیمیا رو تحویل وزارت نمیده.

جان که گمون میکرد حق با دینه سر تکون داد و گفت:مگه این که بتونیم جلوشو بگیریم.راستی نباید به کسی چیزی بگیم.یادت باشه

دین سر تکون داد:نه تا روز مسابقه ولی بالاخره میگیم.من اجازه نمیدم دوستام به خاطر حماقت پیرمرد خرفت بمیرن.حداقل باید بتونن از خودشون دفاع کنن.

به تابلوی بانوی چاق رسیدن واز خواب بیدارش کردن.

فردای اون شب یکی از سخت ترین روزهای زندگیه دین بود.برای این که حرفی از زیر زبونش در نره حرفی نمیزد و وقتی هری پرسید چرا دیشب تو و جان نبودید گفت که رفته بودن هوا بخورن!

هری براشون تعریف کرد که شب گذشته چی دیده و میدونه که مرحله اول عبور از اژدها و رسیدن به تخم طلاشونه.اما نمیدونست چه طور باید این کارو بکنه.

درضمن نامردی نکردو به سدریک هم قضیه رو گفت چون تقریبا مطمئن بود مدیر مدارس دیگه به دانش آموزاشون گفتن مرحله اول چیه.

سدریک در مقابل فقط یه تشکر خشک وخالی کرد و سراغ کیمیا رو گرفت.اما هری گفت بعد از دیروز ندیدش.

چهار نفر سال چهارمی تو کتابخونه نشسته بودن و دنبال راه حلی برای مقابله با اژدها میگشتن ولی چیزی پیدا نمیشد.هرماینی هم کمکشون کرد.

دین تو کتاب مقابله با موجودات جادویی مقابله با خوناشام هارو میخوند و به بقیه کاری نداشت.

یهو شهرزاد گفت:اه هری خسته شدم الان زنگ ناهار میخوره من گشنمه...

مهدیه:کارد بخوره اون شیکمت خیر سرت ریونکلای واقعی هستی؟
شهرزاد:معلومه که هستم.تازه یه راهی هم به ذهنم رسیده که صد در صد مطمئنم هری از پسش بر نمیاد...

هری:چه راهی؟

شهرزاد:به اژدها تبدیل شی...اون وقت قدرتتاتون باهم برابر میشه میتونید بجنگید!

هری سرشو تقریبا کوبید به میز روبه روشو گفت:شهرزاد تو یه ریونکلای واقعی هستی...

مهدیه انگار که حرف شهرزادو جدی گرفته بود گفت:مگه قدرتای اژدها چیه؟گنده ست...خلتش آتیشه...پرواز میکنه...

هرماینی:آفرین پرواز میکنه...

هری:پرواز کنم؟

سه تا دختر مقابلش با امیدواری سر تکون دادن.

هری دوباره سرشو گذاشت رو میز:اما میدونید که نمیتونم آذرخشو ببرم.

شهرزاد:چوب جادوتو که میتونی ببری...

هری:به درد عمم میخوره من بلد نیستم اجسام و غیب و ظاهر کنم.

مهدیه:هوی دانشمند اینجارو...

و چوبدستیشو دراورد و به مدادی که تو دست نویل لانگ باتم اون سر کتابخونه بود اشاره کرد:اکسیو پنسل

مداد پرواز کنان به دستش اومد.با رضایت خاصی گفت:من یه ریونکلای واقعی ام!

هری با دهن باز نگاهش میکرد.هرماینی قیافه ای گرفت و گفت منم میخواستم همینو بگم.

ناگهان همه متوجه دین شدن که روکتاب خوابش برده و حتی یک ذره هم به اونا توجه نمیکنه.هرماینی دوباره ژستی گرفت و گفت:واقعا عجب عضو بدرد بخوری!

و مهدیه کتاب قطور آشنایی با نقاط ضعف موجودات جادویی رو کوبوند پشتش.

ساعت ها همین طور میگذشت و هری ورد فراخوان رو تمرین میکرد تا این که زنگ شام فرا رسید و در کمال ناباوری دین و جان دیدن که کیمیا سر میز حاضر شد.البته با کیمیای همیشه خیلی فرق داشت.اونقدر به صورتش کرم پودر زده بود که کرم از صورتش چکه میکرد.برای پوشوندن رنگ گچی پوستش لازم بود!چشم هاشم با لنز تیره ای که گذاشته بود یه کم غیر طبیعی شده بود.در ضمن حرف نمیزد،غذا نمیخورد و آروم و صاف راه میرفت.هرکس میدیدش مسلما متوجه تبدیل شدنش میشد.البته این حدس دین بود وهیچ کس حتی نفهمید که کیمیا کرم پودر زده.چون کسی از قضیه اطلاع نداشت.

دامبلدور نمیدونست صحبت هاش رو کیمیا اثر گذاشته یا نه.اما هنوز هم کیمیا ترجیح میداد که چیزی نگه و تو سکوتش به صدای قلب صدها نفر که اطرافش بودن گوش کنه!



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در چهارشنبه 28 فروردین 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com