تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز13


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز13
اول از همه باید عرض کنم که نقش بعضی ها تو داستان درحال حاضر فوق العاده کمه.البته این تقصیر من نیست من فقط موضوع قسمت قبلو دنبال میکنم و مثل بعععععععععضیا هم کسیو هی پررنگ نمیکنم.
به هرحال هرکی بخواد میتونه بنویسه.
نویسنده خودم.
برید ادامه

فصل سیزدهم:شکار خوناشام

فقط دوروز تا مرحله اول مسابقه وقت بودوچندتا موضوع تو مدرسه مثل بمب ترکیده بود:

اول اینکه جز کسایی که نقشه کیمیارو درباره هری میدونستن و هرماینی که همیشه به هری ایمان داشت کل مدرسه دید منفی نسبت به اون داشت و همه فک میکردن که اون یه متقلبه و با فریب دادن جام تونسته اسمشو به عنوان لیدر تو جام بندازه.

دوم باز تقریبا درباره هری بود.همه گروهای مسابقه سه جادوگر تقریبا سال ششم و هفتم بودن اما گروه هری از چهار نفر سال چهارمی که حتی هنوز کامل قد نکشیدن درست شده بود!بچه ها اونارو تا کوچولو ها صدا میزدن.تا مدتی هرکس چه از هاگوارتز چه دورمسترانگ و چه بوباتون از کنار دین و مهدیه و شهرزاد رد میشد زیر لب میگفت:کوچولوهااا...کوچولوهااا...مهدیهههه...شهرزااااد...دین..دین!!!(اشاره به شعر توپولوها:توپولوهاااا...توپولوهاااا...تینکی وینکی...دیپسی..لالا،پو..پو!)

اما اونا سعی میکردن اعتنا نکنن هرچندکه خیلی موفق نبودن و دین یه بار با یه سال ششمی دعواش شد مک گوناگل جریمه ش کرد!

سوم مرحله اول.هم برای شرکت کننده ها عجیب بود هم برای دانش آموزای دیگه.هیچ کس نمیدونست مرحله اول چیه و چهار قهرمان یکم میترسیدن که با چی قراره مواجه شن.

از طرف دیگه رابطه بچه ها باهم یه جورایی داغون شده بود.از گروه گنده شون فقط چهارتا هم گروهی باهم بودن و گاهی هم هرماینی یا جان بهشون سلامی میکردن.و کیمیا،مهشید،رون،مرجان...هرکس یه ور رفته بود.

عصر بچه ها بعد از دوزنگ کلاسشون مثل لشگر شکست خورده کنار یه درخت تو حیاط نشسته بودن که هدویگ پرواز کنان به سمتشون اومد و کاغذ کوچکی رو بدست هری داد.هری بازش کردو بلند گفت:"امشب ساعت 8 بیا به کلبم.شنل پدرتم با خودت بیار"

دین:ساعت 8 دیر نیست؟چیکار میتونه داشته باشه؟

هری:نمیدونم ولی حتما مهمه که باید با شنل برم.

دین:ولی این یه جاش میلنگه امشب ساعت 8 هیچ کس نباید از محوطه خارج شه...

هری:فک نکنم خارج شیم.حتما احتیاطی میگه.

شهرزاد:چرا کسی اون ساعت نباید بیرون باشه؟

دین:همه خبرا بین بچه ها پخش نمیشه ولی باید حداقل بگن که خطرناکه...

مهدیه:چی خطرناکه؟

دین:هیچی بابا...شب پرسه زدن تو محوطه خارج از قلعه...

شهرزاد:دین تو دیگه اینو نگو که تقریبا هرشب بیرون قصریا!

دین:واسه من خطرناک نیست ولی برا شماها که هست.ولش من قرار دارم باید برم...

دین سرشو روبه سه نفر دیگه تکون داد و بلند شدو قدم زنان به سمت سالن عمومی گریفندور رفت.از تابلوی بانوی چاق گذشت.سالن تقریبا خالی بود.جان روبه روی آتش نشسته بود و با دیدن دین به سمتش دوید:گرفتمشون...امشب میریم...

با این حرف کیسه خاکی مانندی رو بالا اوردو به دین نشون داد.دین کیسه رو گرفت و به سمت خوابگاه دویدن و درو بستن.داخل کیسه دو چاقوی نقره بود که روش با علائم خاصی نوشته شده بود.

دین:خودشه این ضعیفشون میکنه ولی میدونی که برای کشتنشون باید کاملا منهدم شن...مثلا نصفشون کنیم یا سری چیزیشو ببریم.

جان:اوهوم خیلی خوندیم دربارشون...بابات که نمیدونه؟

دین:بدونه همین الان میاد هاگوارتز منو میبره خونه حبس میکنه!

جان:اما خون مرد مرده از کجا بیاریم؟

دین:درسته که اون برا خوناشام خییییلی زجرآوره ولی ماکه نمیخوایم ازش اعتراف بکشیم که میخوایم بکشیم...

جان:راستش من یه کم نگرانم...اولین شکار جدیمونه...به نظرت از پسش بر میایم؟

دین:ما دونفریم اون یه نفر...شک نکن.

جان:ولی این طور که تو میخوای نزدیکش کنی فقط خودمونو ضعیف میکنیم...با زخمی کردن خودت آخه؟

دین:تنها راهه...نگران نباش بابا...یه خوناشامه دیگه...

جان:میدونی که خوناشاما نیروهاشون چندبرابره آدم طبیعیه؟

دین:اگه طبق نقشه پیش بریم اون قدرت کو...ش به هیچ دردش نمیخوره فقط عین سگ میکشیمش....مشکل من الان یه چیز دیگه ست.ما وقتی هوا تاریک شد خارج میشیم.همون موقع هم هری میخاد بره پیش هاگرید.اگه کسی ببیندمون نه میتونیم کارمون و بکنیم نه برگردیم.درضمن هیچ کس هم نباید بو ببره مخصوصا مهدیه و شهرزاد...قشقرق به پا میکنن نمیشه جمعش کرد.

جان گفت:خب صبر میکنیم هری که رفت بعدش ما میریم.

دین:اینم بد نیست.پس همه چی حاضره؟من که چاقوهاو سلاحامو بستم از صبح به کمرم.یه سری هم تو کفشمه...چوبدستیتو میخوای بردار ولی مطمئن نیستم به کارمون بیاد چون ما ورد درست حسابی بلد نیستیم.بلدم بودیم بازم به درد نمیخورد تا تو بلندش کنی خوناشامه دوییده رفته.

جان:مگه نگفتی خوناشام فقط وقتی خون بخوره و قدرت بگیره میتونه بدوعه و این کارارو کنه...

دین:دانشمند اون الان تو یه جنگل پراز حیوون آواره ست.معلوم نیست آدم نکشته باشه.

جان لب گزید.هنوز شک داشت.البته پیشنهاد خودش بود و خودشم از خبرای سری فهمیده بود که یه خوناشام فرار کرده و نتونستن بکشنش.

ساعت 7:30 هری با دین و جان خداحافظی کرد و از سالن گریفندور خارج شد.شنل نامرئی رو زیر رداش قایم کرده بود.از سرسرا رد شدو چشمش به گروه چهار نفره دیگه هاگوارتز افتاد و به اونا لبخند زد ولی وقتی هیچ کدوم بهش توجه نشون ندادن از کارش پشیمون شد.

هری وقتی از بین بچه ها رد میشد آواز کوچولوهاشونو شروع میکردن و مدام میگفتن که سدریک قهرمان هاگوارتزه.

هری برای فرار از این صداها سعی کرد سریع تر راه بره و خودشو به در اصلی  رسوند.

کیمیا که هری رو دید به فرد گفت:به نظرت کجا داشت میرفت؟مشکوک میزد...

فرد:نمیدونم...شاید داره میره پیش هاگرید...مثل همیشه

جرج:اوهوم.حالا با اون چیکار داری؟من واقعا هری رو قبول داشتم و دارم راستش دوست دارم بفهمم چی جوری جام و گول زده...

کیمیا:احمق جان اون اسمشو ننداخته...

فرد:تو از کجا میدونی خودش انداخته دیگه

سدریک:خب اگه تو حرفشو باور میکنی دیگه چرا واسه گروهشون قیافه میگیری و حتی بهشون سلامم نمیکنی؟

کیمیا که از جاش بلند میشد گفت:شاید بعدا براتون تعریف کردم...ولی الان باید بفهمم هری با هاگرید چیکار داره...تعقیبش میکنم

سدریک:باشه نبیندت که ضایع میشی!زود برگرد

کیمیا سرتکون دادو بافاصله زیادی از هری راه افتاد.

هری بلافاصله بعد از این که از قلعه خارج شد و در دیدرس کسی نبود شنلشو پوشید.دین و جان که پشت در قلعه وایساده بودن با شمردن قدمهای هری تو ذهنشون بعد از چند دقیقه که مطمئن شدن هری به کلبه رسیده از قلعه خارج شدن.کیمیا پشت ستونی قایم شده بود که اگه هری اون اطراف بود نبیندش.دین و جان از جلوی ستون گذشتن و بدون این که کیمیارو ببینن به سمت جنگل به راه افتادن.کیمیا هم که اونارو ندیده بود-چون به کلبه هاگرید نگاه میکرد-صدای پاشونو شنیدو فکر کرد که هری بوده که ندیدش و به کلبه نمیره بلکه میره به جنگل ممنوعه.

دین و جان مسیر جدیدی رو به دل جنگل انتخاب کردن که زودتر به اعماق جنگل برسن.ولی کیمیا که فکر میکرد هری رو به روشه راه همیشگی جنگل که از نزدیک خونه هاگرید میگذشت رو پیش گرفت و همون طور که چند دقیقه یک بار پشت سنگ یا درختی قایم میشد وارد جنگل شد.

هوا کم کم داشت تاریک میشد.دین و جان درحالی که خنجر های نقره ایشونو در دست داشتن جلو میرفتن و سعی میکردن به صداهای اطراف و جسد های خونی ای که رو زمین تک و توک دیده میشدن توجه نکنن.

بعد از حدود 25 دقیقه راه رفتن جان چوبدستیشو در اورد و گذاشت کف دستش و ورد جهت یابی رو اجرا کرد و گفت:فک کنم اینجا خوب باشه.

دین سرتکون دادو به اطرافش نگاه کرد.هوا تاریک تاریک بود و تو اون نقطه تراکم درخت کمتر بود.به درختی اشاره کرد و گفت:جان تو میری بالای اون نباید دیده بشی.من دستمو زخم میکنم و شروع میکنم به سرو صدا کردن.اینجا جنازه ها از همه جابیشتره قطعا نزدیکمونه. وقتی بهم حمله کرد از خودم دفاع میکنم و یکاری میکنم پشتشو کنه بهت بعد تو بپرو هرچقدر میتونی بهش ضربه بزن...آماده ای؟

جان سرتکون دادو به سمت درخت رفت.بالای اون جای پای مناسبی پیدا کرد و شصتشو اورد بالا.دین که بیلی جان و دید دستشو اورد جلو و خنجر و گرفت رو دستش تا دستشو ببره و بوی خون راه بندازه.اما قبل از اینکه خنجر به دستش بخوره صدای جیغی از ناحیه ای نه چندان دور بلند شد.جان پرید پایین بدون مکس کوله پشتی هاشونو برداشتنو به سمت صدا دوییدن.چند ثانیه که گذشت به محوطه بی درختی رسیدن.

زنی با موهای بلوند و لباس های کثیف و خونی روی شخصی دولا شده بود و با دهان گلوی اون رو میمکید.

با وجود ردای مشکی قربانی شکی نبود که یکی از دانش اموزای هاگوارتزه.

دین و جان هم زمان یاد نوشته های کتاب خوناشام افتادن:قربانی ها همیشه محکوم به مرگ نیستن.

جان فریاد کشید:هی...

زن از روی بدنی که روی زمین افتاده بود بلند شد.تو تاریکی نمیشد چهره اش رو تشخیص داد اما هیچ تکونی نمیخورد.چشم هاو موهای زن در نور ماه میدرخشید.جان سعی کرد به زن نزدیک شه اما به محض این که تکون خورد زن به بدن قربانی چنگ انداخت.انگار که فهمیده بود گروگان داره.

دین با دست جان رو متوقف کرد.مچ چپشو جلو اورد و ناحیه عمیقی رو برید.خون دستش بیرون میریخت.بوی خون تازه مشام زن رو پر کرد و از جاش بلند شد اما با وجود خنجر نقره ای هیچ وقت به دین نزدیک نمیشد.دین چاقو رو انداخت زمین و دستاشو برد بالا.هیچ کس حرفی نمیزد.خوناشام که مست بوی خون بدن زنده ی دین شده بود جنازه رو زمین رو ول کرد و به دین حجوم اورد.دین با دست سالمش گلوی زن رو گرفته بود و با تمام نیرو مانع نزدیک شدن دهن اون به گلوش میشد.جان فریادی کشید وبه خوناشام حجوم برد.خنجر رو فرو کرد تو پهلوی زن.زن جیغ بلندی کشید و به سمت جان برگشت.دین خودشو پرت کرد زمینو تو تاریکی دنبال خنجرش گشت.بعد از چند ثانیه اونو پیدا کردو همون طور که روزمین بود اونو فرو کرد تو پای زن.دوباره فریادش به آسمان بلند شد.دین چاقوی سلاخی رو از کوله بیرون اورد.جان با چاقوی نقره ای زن رو زجر میدادو به زمین انداخته بود.دین با حالتی وحشیانه به زن حجوم برد ویه پاشو گذاشت رو سینه ش و پای دیگه رو روی صورتش و چاقورو از سر تیزش فرو کرد تو گلوی خوناشام.خوناشام تقلایی کرد و دین چاقورو تو گلوش چرخوندو سر جدا از بدنش افتاد.به محض مردن خوناشام دین رو زمین افتاد.خون زیادی ازش رفته بود.جان به طرف کوله پشتی دویید و محلولی رو که مطمئن بودن استفاده میشه رو در اورد رو زخم دین ریخت.زخمش بهتر شد و دیگه خون نمیرفت اما حالش هم چنان بی تعریف بود.جان دو بطری نوشیدنی از کوله بیرون اورد و یکیشو به دین داد و خودش مشغول خوردن اون یکی شد.دین با نوشیدن چند قطره از اون معجون حالش بهتر شد.



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در چهارشنبه 28 فروردین 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com