تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز11


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز11
داستووووون.راستی بهتره اسم داستانو بذاریم سلامیا و جام آتش!!!
نویسنده:خودم
بفرمایید ادامه

فصل یازده:جام آتش

سر ظهر،شهرزاد و مهدیه در کتاب خونه بودن و تکالیف روز قبلشونو انجام میدادن.کار زیادی نداشتن و همه رو انداخته بودن آخر هفته و برنامه ریخته بودن که تا فردا غروب کاراشونو تموم کنن.کیمیا و مهشید هم با اونا برنامه ریخته بودن اما بعد از بحث اون روز وقتی دیدن اون دونفر تو کتابخونه ان فقط کتابای مورد نظرشونو برداشتن و از اونجا بدون هیچ حرفی خارج شدن.

البته شهرزاد بهشون سلام کرد ولی اونا که دیدن مهدیه حتی سرشم بلند نکرده فقط برای شهرزاد سرتکون دادن و به سرسرا رفتن تا اونجا درس بخونن.

شهرزاد:یعنی وقتی من مشنگ بودم هم همین فکرو میکردی؟

-آره خب...ولی تاحالا چیزی نگفته بودم و سعی میکردم باور کنم که جادوگرا با مشنگا فرقی ندارن.اما الان که دیدم توهم جادوگری نظرم برگشت.

-پس واسه همین جدیدا اینارو میگی؟واسه همینه بچه ها میگن فرق کردی؟ولی شاید واقعا با ما فرقی نداشته باشن.

-ببین...با من سر این مساله بحث نکن.چون از وقتی دیدم توهم رگه جادویی داری هیچ مشنگی نبود که به نظرم واقعا جادوگر به نظر برسه...

- حتی کیمیا و مهشید؟

-شاید کیمیا تو درساش مثل هرماینی عالی باشه...اما چه ربطی به خون جادویی داره؟من اون دو تارو دوست دارم ولی اون موقع درباره جامعه جادویی حرف میزدیم.نه دوستیامون

- یه چیز میگم ناراحت نشیا...ولی این حرفا دقیقا حرفای اسمشو نبرو طرفداراشه.اون موقعی که کشت و کشتار میکردن دلیلشون همین بود.

-نه من هیچ وقت حاضر نیستم آدمی بمیره به هیچ عنوان.چه ربطی داره اصلا؟راه پیدا کردن مشنگا به دنیای جادویی از همون اول اشتباه بود اما حالا که وارد شدن ریختن خونشون درست نیست.

شهرزاد سر تکون دادو گفت:جز من با کی درباره این چیزا حرف زدی؟یعنی کی این عقیده تو قبل از من میدونست؟

-همه جز تو و مهشید و کیمیا میدونستن.مگه ندیدی عکس العمل خاصی نشون ندادن؟هری بعضی وقتا خیلی عصبی میشه چون مامانش مشنگ بوده ولی اونم میدونست.دیگه نیازی ندارم پنهانش کنم.هرفکریم میخان بکنن بکنن.میخان بگن شبیه فامیلمم؟خب بگن!

-راستی نسبت فامیلیت با مالفوی چیه دقیقا؟

-پسر خاله مامانمه فک کنم...نمیدونم باهاشون زیاد کاری ندارم.کلا با فامیلم کار ندارم قاطیشون نمیشم.میدونی که...

درهمین لحظه کاغذ کوچکی پرواز کنان به سمت دونفر اومد و رو میز مقابلشون فرود اومد.

مهدیه برش داشت:باید ببینمت.بیا رو پل مقابل جغد دونی.

شهرزاد کاغذو از دستش کشید و خوند:مال منه یا تو؟کی فرستاددش که روش جادو نذاشته که هرکسی نتونه بخوندش؟

-نمیدونم بیا بریم ببینیم کیه؟

کتابارو جمع کردن و به خوابگاه بردن و با بیشترین فرصتی که میتونستن به سمت جغد دونی رفتن.

دین و جان روی پل منتظرشون بودن.تا به اونا رسیدن دین با عصبانیت پرسید:شماها میدونید این دختره احمق چه غلطی میخاد بکنه؟

-کدوم دختره چی میگی؟

-کیمیا میرصالحی...فک کردم تو میدونی...

-مگه چی شده چیزی گفته؟

-شهرزاد به توهم نگفته؟

-من که از ظهر با مهدیم از کجا باید بدونم؟

-پس برید از زیر زبونش بکشید ببینید چرا اینارو میخاد

-دین میخای جون بدی اول بگی چی شده؟

-حدود یکی دوساعت پیش اومد پیش منو جان گفت میخاد باهامون بحرفه...من فک کردم درباره توعه خاستم براش توضیح بدم که چیز خاصی نیست و درست میشی اما یهو دیدم گفت:من یادمه به مهدیه درباره به دام انداختن شیاطین و فرشته ها و موجودات مختلف توضیح میدادی.چیجوری باید یه آدم و دام انداخت؟منم گفتم با تناب!گفت منظورم اینه که خودش نفهمه تو دامه اما نتونه از یه محدوده خاصی عبور کنه.منم گفتم میشه اینکارو کرد اما زحمت داره و گفت هرطور شده میخام اینکارو بکنم چه جوریه؟منم واسش توضیح دادم که خون شیطان از یه علائم خاصی نمیتونه بگذره پس اگه آدم اون خون روش باشه از تو تله شیطون نمیتونه بیاد.کیمیا هم گفت بهش خون بدم!منم گفتم اولا که این جا ندارم ثانیا برای من حتی زدن این حرفا مسئولیت داره بعد رفت با یه نامه اومد امضای دامبلدور پاش بود وگفته بود اگه کمکش کنم مسئولیتی گردنم نیست ولی اگه کمک نکنم کسر امتیاز دارم!خلاصه مجبورم کرد که هم بهش خون شیطون بدم هم طرح تله شیطون...

- یعنی میخاد چه غلطی کنه؟ای وای نکنه کار احمقانه ای کنه.میگم من که باهاش قهر نیستم برم از زیر زبونش بکشم؟حالا تو خون از کجا میاری؟

-آره شهرزاد اگه بتونی بفهمی خیلی خوبه دارم از نگرانی میمیرم.تازه دامبلدور احمق چرا نامه داده.

-خون چی؟

-الان اومدم جغد دونی که به بابام نامه بدم دیگه.واسم میفرسته.منتظرم برسه.

-تو یخچالتون خون دارین؟

جان:دیوانه اینا واسه امنیت شکارچیا لازمه...

-بچه ها فک کنم بدونم چیکار میخاد.دامبلدور اونروز که باهم رفته بودیم دفتر یه چیزایی هم گفت درباره اینکه به هیچ عنوان نمیخاد هری اسمشو بندازه تو جام.

-خب اینکارو با حرفیدن هم میتونه بکنه.بهش بگه ننداز.درضمن چرا نباید بندازه؟

-د ن د.اگه میخاست بگه همون روز میگفت به ماهم.حتما میخاد خود هری نتونه بندازه بدون دلیل.

-اوهوم..راستی مهدیه جغد خودمونو سم فرستاده جایی با اسکالای فرستادم نامه مو!

-نه بابا اجازه نمیخاد بگیری که اصلا!

جان:خب اگه بخاد هریو دام بندازه کجا اینکارو میکنه که کسیم نفهمه؟

شهرزاد:مگه میشه کسی نفهمه؟

جان:راست میگی مگه کجا میخاد بره هری...تو توالت؟

مهدیه:نمیتونه تو دستشویی پسرا بره که

-خب پس کجا؟

دین:تو خابگاه که میتونه بره.

شهرزاد:هافلپافیه ها...

دین:مهشید که نیست!

همون موقع اسکال آی جغد مهدیه پرواز کنان به سمتشون اومد و بسته رو تو دستای دین انداخت و به جغددونی برگشت.

دین پاکتو باز کرد یه جعبه کوچیک توش بود با یه یادداشت:تا مطمئن نشدی ازش استفاده نکن.

تو جعبه کوچیک یه بطری فلزی بود که محتوی توش مشخص نبود اما همه میدونستن توش چیه.

دین:راستی من نباید به شماها چیزی میگفتم برگردید به قصر به روی خودتونم نیارید.خودم خوابگاه و چک میکنم بهتون خبر میدم.

-باشه پس فعلا.

دین و جان به سرسرا رفتنو مهدیه و شهرزاد هم به کتابخونه برگشتن.بعد از گذشت حدودا نیم ساعت دوباره کاغذ های کوچکی پرواز کنان از طرف هری به سمتشون اومد:"تا ساعت 6 بچه ها از هاگزمید برمیگردن.بیاید بریم یه نوشیدنی کره ای بخوریم.نگران تمرین کوییدیچ هم نباشید.زمین توسط بیگانگان مدرسه دورمسترانگ اشغال شده واسه همین لغو شد.ساعت 3:40دم در مدرسه میبینیم هم دیگه رو."

شهرزاد و مهدیه که مشقاشون مونده بود بدون حرف دوباره وسایلشونو جمع کردن و به بچه ها پیوستن.

هری،رون،هرماینی،مهدیه،شهرزاد،کیمیا،مهشید و دین و جان عین یه لشگر شکست خورده بدون اینکه باهم حرف بزنن به سمت هاگزمید به راه افتادن.

مرجان طبق عادت با پسری که هم گروه و دوسال از خودش بزرگتر بود به هاگزمید رفت.

وقتی به کافه سه دسته جارو(اسمش درسته؟!)رسیدن برعکس همیشه خیلی خلوت بود.به تعداد نوشیدنی سفارش دادن و سر میزی نشستن.کیمیا برعکس همیشه بین هری و هرماینی نشست.هری که خیر سرش اونارو مهمون کرده بود تا آشتیشون بده بحثو باز کرد:بچه های مدرسه های دیگه رو دیدین؟انگار از تکنولوژی عقبن!

جز کیمیا،مهشید و شهرزاد همه با تعجب نگاهش میکردن.

-از چی چی؟

-تکنولوژی...یه استلاح مشنگیه.یعنی مثل آدمای قدیمی رفتار میکنن.

- خب میتونستی بگی انگار فقط وردای کتاب بیلی ساکت رو حفظن...

- ای بابا حالا گیر ندین اینو دورسلیا همش میگن.

هرماینی:نه اتفاقا...بچه های دورمسترانگ بد نیستن.ولی دخترای بوباتون خیلی تی تیش مامانین.راه رفتنشونو دیدی؟ایییی...

شهرزاد:آره به خدا با اون لباسای ضایعشون انگار اومدن فشن شو...

-اومدن چی؟

شهرزاد:هیچی بابا.فقط خودنمایی میکنن.

هری و رون باتعجب به همدیگه نگاهی کردن و شونه بالا انداختن.دین:من بهشون خیلی دقت نکردم ولی یه دختره بود بینشون...لامصب!چی میتونه بگه آدم؟

رون که منظورشو فهمید گفت:اصلا حق با هرماینیه...

مهدیه به دین چشم غره ای رفت و گفت:لطفا به این مساله توجه کنید که به جز سه نفرشون بقیه از شماها حداقل سه سال کوچیک ترن.

رون:حالا ماکه چیزی نگفتیم.

شهرزاد:بیاید یه چیزی هم بگین خواهش میکنم!



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در پنجشنبه 22 فروردین 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com