تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز10


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز10
نویسنده:کیمیا
اداامه

فصل دهم:تفرقه

همه بچه ها توی فکر خودشون بودن که صدای دامبلدور تو سرسرا پیچید و در همون بین دین وجان به سرعت که با تمام سرعتشون میدویدن به سمت میز گریفیندور رفتن.دامبلدور گفت:

-خب بعد از چند وقت بالاخره مهمونا امشب میان.امیدوارم که به بهترین شکل ازشون پذیرایی کنین.خب اولین مهمونمون مدرسه بوباتونه.لطفا براشون دست بزنید.

و در سرسرا باز شد و در ابتدا چندتا دختر که لباس آبی پوشیده بودن وارد شدن و بعد از اون یک غول 3متری وارد شد.همه بچه ها از دیدن مدیر مدرسه بوباتون تعجب کرده بودن.مرجان با تکون نسبتا شدیدی کیمیا رو از افکارش خارج کردو گفت:

-هی کیمیا.اونجارو!!!من فک میکردم هاگرید خیلی بزرگه این یکی که خیلی بدتره!

-اوهوم.

مدیرمدرسه بوباتون با صدای بلندی که داشت فریاد زد:

-پروفسور دامبلیدوره عزیز حالتون چطوره؟

مدرسه بعدی مدرسه دارمسترانگ بود که با کالسکه هایی با اسب های سیاه پشت در سرسرا توقف کردن و بعد از اون وارد شدن.توی مدرسه دارمسترانگ یکی از بهترین بازیکنای کوییدیچ جهان بود به اسم ویکتور کرام!بعد از ورود دو مدرسه دامبلدور همه رو به سکوت دعوت کرد وگفت:

-بازم به مدرسه های دارمسترانگ و بوباتون خوش آمد میگم و امیدوارم چند وقتی که اینجا هستن بهشون خوش بگذره.یه سری نکات رو باید بهتون بگم که در مورد جام آتش هست.جام آتش از فردا شب باز میشه و دانش آموزایی که واجد شرایط هستن میتونن اسم خودشونو توی جام بندازن و تا روز بعد امکان انجام این کار وجود داره.

کیمیا که اصلا به دلیل اتفاقات آنروز و صحبت های دامبلدور با او حوصله نداشت گفت:

-ای بابا!این نمیخواد کمتر حرف بزنه؟

دامبلدور جدای از اینکه شنیده بود به روی خودش نیاورد و حرفهایش را با آرزوی موفقیت برای هر سه مدرسه به پایان برد.کیمیا اولین نفری بود که از سر میز هافلپاف بلند شد و به طرف سالن عمومی هافلپاف به راه افتاد.در همان موقع مهدیه از پشت سر او داد زد:کیمیا یه لحظه صبرکن!" و کیمیا در همان جایی که بود متوقف شد.مهدیه گفت:

-بگو دامبلدور چی گفت؟

-چیو چی گفت؟

-همین که رفتی پیشش دیگه.چی بهت گفت؟منم باید بدونم.

-چیز مهمی نیست.تو ندونی هم چیزی نمیشه.اگه خیلی کنجکاوی باید یکم صبر کنی چون من الان اصلا حال و حوصله ندارم.

-آخه.....!

کیمیا نذاشت که حرف مهدیه تموم بشه و به طرف سالن عمومی خوابگاه رفت.دم راه پله ها سدریک و دراکو در حال بحث کردن بود کیمیا خیلی به روی خودش نیاورد اما بعد دراکو صدا زد:

-آهای!میبینم که مشنگ زاده مون ناراحته...

-من خدا رو شکر میکنم که مشنگ زاده امو مثل تو اصیل زاده نشدم.آدم بهتره که فشفشه باشه اما مثل توی عوضی اصیل زاده نباشه.

سدریک در همون موقع به مالفوی گفت:

-چیکارش داری؟چرا داری بهش توهین میکنی؟

-خب بزار من اول ازت یه سوال بپرسم!چرا تو که اصیل زاده ای از یه همچین کسی خوشت میاد؟

-هیچ ربطی نداره که اون اصیل زاده باشه یا نه!هرچی هم که باشه مثل تو نیست که به هیچ دردی نخوره و یه آدم بی مصرف باشه.

-برات متاسفم.لیاقتت بیشتر از این چیزاست.این آشغالا به درد....

در همون لحظه کیمیا چوبدستیش رو به طرف مالفوی نشونه رفته بود که سدریک گفت:

-کیمیا حماقت نکن!من خودم درستش میکنم.

کیمیا هم چوبدستیش رو کشید و به سرعت به طرف سالن هافلپاف رفت.حدود 1ساعت و نیم بعد سدریک به سالن هافلپاف رفت و زمانی که به کیمیا برخورد گفت:

-چقد این مالفوی آدم نفهمیه.فک کرده کیه!

-هرچی هم که باشه تو نباید خودتو درگیر میکردی.

-شنیدم بعد از ظهر چه اتفاقی افتاده!دلیلش چی بود؟

-هیچی ولش کن من میرم خوابگاه.بازم میگم تو نباید خودتو درگیر میکردی این مالفوی که مثل سیریش به آدم میچسبه به تو هم میچسبه دیگه کنده هم نمیشه.

-باشه.به هر حال....بیا اینم بگیر.

-مرسی.

-دیدم که شام کم خوردی گفتم اینو بهت بدم.

کیمیا در حالیکه از ساندویچ کوچکی که سدریک براش آورده بود میخورد به طرف خوابگاه رفت.

روز بعد روز تعطیل بود و کلاسی برگزار نمیشد.البته بعد از ظهر تمرین تیم های کوییدیچ بود.بعد از صبحانه بچه ها به سمت حیاط مدرسه رفتن.همه در مورد تیم هایی که قرار بود انتخاب بشه صحبت میکردند و تب و تاب عجیبی بین همه افتاده بود.بچه ها زیر درخت همیشگی خود نشسته بودن و هرکدام به کاری مشغول بودن که یدفه هری گفت:

-خب کیا میخوان اسماشونو توی جام بندازن؟

هیچ کس جوابی نداد و ناگهان شهرزاد گفت:

-به نظرم همه ما میتونیم اسممونو بندازیم تو جام ولی خب معلومه که کسایی که انتخاب میشن باید یه ویژگی خاصی داشته باشن دیگه!

مهشید با دهن کجی به شهرزاد گفت:

-نکنه باید اصیل زاده باشن؟

-این یکیشه.

-برو بابا

هرماینی گفت:

-به نظرم من این چیزا ملاک انتخاب شدن نیست.

که ناگهان مالفوی موهای هرماینی رو کشید و گفت:

-از کی تاحالا آشغالا اظهار نظر میکنن؟

-دست کثیفتو از رو موهای من بکش کنار.

در همان هنگام جرقه های نارنجی چوبدستی کیمیا شروع به بیرون زدن کردن و مالفوی گفت:

-اگه دوست داری با هم دویل میکنیم!

-ببین اگه فک میکنی من دست از پا خطا میکنم کور خوندی.ولی به موقعش برات دارم.

-باشه.دیگه بیشتر از این با آشغالا حرف نمیزنم.

و راهشو کشید و رفت.کیمیا گفت:"من نمیفهمم چرا این مالفوی اینقد نفهمه.این همه اصیل زاده درجه یک دوروبر ما هست ولی این تعصب مسخره رو هیچی کدوم ندارن...دین و مهدیه که درجه خونیشون از اونم احتمالا خالص تره.شهرزادم خانوادش مهم تره.یه جوری کلاس میاد انگاری بچه اسمشو نبره!

دین که نظر مهدیه رو میدونست و تقریبا باهاش موافق بود شونه بالا انداخت و انداخت و گفت:مگه تاحالا بحثش شده که کسی مخالفتشو اعلام کنه؟

کیمیا:نه خب...ولی الان که شد.اگه کسی مخالف باشه میگه دیگه.

مهدیه با کمال آرامش گفت:

-من به هری هم گفتم دوست دارم که جامعه جادوگری پاک باشه و اصیل باشه.

هری گفت:

-مهدیه میخوای بس کنی یا نه؟چرا اینقد عوض شدی؟

-من عوض نشدم.من همونی هستم که بودم.

کیمیا که جا خورده بود با عصبانیت به مهدیه گفت:

-عوض نشدی؟فقط ازت خواهش میکنم که به این رفتار دو روز قبلت یه نگاهی بنداز ببین عوض شدی یا نه!البته فرقی هم نمیکنه اگه دوستیهامون واست مهم نباشه.

-تو واقعا فک میکنی که واسم مهم نیست؟

-نه!مهم نیست اگه بود....نمیخوام جلوی همه باهات بد رفتاری کنم.ولی اینو بدون که داری شبیه اون پسره مالفوی میشی.همین.

همه افرادی که در حیاط وجود داشتن به مهدیه و بچه ها نگاه میکردن.مهشید هیچ حرفی نمیزد،هرماینی کتاب معجون سازی کیمیا رو برداشته بود و میخوند،مرجان مثل همیشه در دنیای خودش سیر میکرد، شهرزاد در حال نقاشی کشیدن بود و هری و رون به هم نگاه میکردن و مثل گوسفند سرشونو تکون میدادن و کیمیا هم هنوز از چوبدسیش جرقه های نارنجی خارج میشد و دین یکدفعه گفت:

-بچه ها خواهش میکنم بس کنین این رفتار احمقانه رو.

مهدیه با لحن تندی گفت:

-دین تو دیگه خفه شو.مجبور بودی بحثو شروع کنی؟

کیمیا:نه اتفاقا دستت درد نکنه.چیزایی میبینم که تو این 4 سال یه بارم ندیده بودم...

دین که تا اون موقع همچین رفتاری از مهدیه ندیده بود گفت:

-نه!توهمون آدم قبلی نیستی.یکم به ته فکرت برو ببین چیزی واقعا عوض نشده؟

هری گفت:

-بچه ها بس کنین دیگه.کافیه!حالا چیزی نشده که

مهشید که بلاخره تونسته بود صداش رو از ته حلقش بده بیرون گفت:

-هری تو خودت قضاوت کن...

-مهشید بزار همه فک کنیم ببینیم که چیکار کردیم و از همه مهم تر مهدیه و شهرزاد فکر بکنن که چیکار کردن..

تا مهدیه خواست حرف بزنه دین دستشو به نشونه سکوت بالا آورد و زمان باقیمونده رو تا ظهر همه توی سکوت سپری کردن.



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در پنجشنبه 22 فروردین 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com