تبلیغات
SS5@1 - هاگوارتز7


»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» لوگوی دوستان

»» امکانات دیگر

تبلیغات





»» هاگوارتز7
خیلی خب همون طور که میدونید شهرزاد با یه قسمتی که نوشت موضوع رو یکم تغییر داد.برید ببینید چی میشه!
نویسنده:خودم
ادااااامه

فصل هفتم:نواده رونا ریونکلا

صبح روز بعد مهدیه ساعت 5صبح از خواب بیدار شد.رفت بالا سر شهرزاد و اونو صدا کرد.

-شهرزاد؟شهرزاد؟

شهرزاد با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن:چیه؟چرا صدام میکنی بگیر بخواب

-هیس بابا همه رو بیدار کردی

-مهدیه توروخدا برو بخواب

-میگم آروم حرف بزن

شهرزاد به خودش اومد سرو جاش نشست.گفت:ساعت پنجه چیکار داری؟

-مگه نمیخوای اون نامه رو بخونی؟

-تو از من کنجکاو تریا.تا شنل هری نباشه نمیتونیم.

- وسط ظهر شنل هم داشته باشیم بازم نمیتونیم.

- خب الان میخوای چیکار کنی؟

- دیشب یه چیزی به ذهنم رسید.پاشو تا دیر نشده لباس بپوش بهت میگم.

مهدیه و شهرزاد لباس پوشیدن و به سالن اجتماعات ریونکلا رفتن.

شهرزاد تقریبا داد زد:ببینم الان میخوای بری برج گریفندور؟

-اوهوم

-از تابلوی بانوی چاق رد شی؟

- میتونیم ولی لزومی نداره

-رمزشو میدونی؟

- آره هرماینی گفت رمز فک در رفته ست.

- خب بعد لابد بری خوابگاه پسرا هری رو بیدار کنی بگی شنل وبده

- واقعا که...کدوم عقب افتاده ای تو رو انداخت تو ریونکلا.خیلی خنگی.بیا بهت میگم.

مهدیه دست شهرزاد و گرفت و از سالن اجتماعات بیرون بردش.دم صبح بودو تو راهروها هیچ کس نبود.بعد از 5دقیقه جلوی تابلوی بانوی چاق ایستاده بودن که مهدیه چوب دستیشو دراورد.

-چیکار میخوای بکنی؟

-پاتروناس!

مهدیه زیرلب ورد رو زمزمه کرد:اکسپکتو پاترونام...

از نوک چوبدستیش ببر بزرگی بیرون اومد و دندوناش رو به نمایش گذاشت.مهدیه آروم چیزی بهش گفت و ببرهم خرامان به سمت تابلوی بانوی چاق که خروپف میکرد رفتو از توش گذشت.

شهرزاد با تعجب به مهدیه نگاه میکرد:میدونستم یاد گرفتی پاتروناس کنی اما از کی بلدی باهاش حرف بزنی؟اینو هری هم بلد نیست.

-مهدیه قیافه ای گرفت و گفت:به هر حال من یه ریونکلای واقعیم...

-عاطفه یادت داده؟

- نه په.خودم رفتم با تحقیق و پژوهش های بسیار یاد گرفتم.

صدایی آمد و تابلوی بانوی چاق چرخید و از پشتش هری بیرون اومد.با قیافه هیجان زده گفت:پاتروناست فوق العاده بود!نگفته بودی ببر میشه...قبلا یه ابر سفید بود

مهدیه گفت:بیخیل این حرفا.نمیخوای بپرسی چیکارت داریم؟
-آها چرا راستی...ااا..سلام شهرزاد.

-سلام.اگه میشه شنلتو به ما قرض بده.فقط سریع باش لطفا

-برا چی؟

-بعدا توضیح میدیم بدو تا دیر نشده.

هری رفت وبا شنل برگشت:دردسر درست نکنین...

-نه خیالت تخت

دونفر شنل رو پوشیدنو از پله ها پایین رفتن.

بعد از چند دقیقه به دفتر مک گوناگل رسیدن.در نیمه باز بود.اول فک کردن کسی داخله چند لحظه دم در وایسادن تا ببینن صدایی میاد یا نه.

مهدیه گفت:بریم تو.

شهرزاد مهدیه رو گرفت و از در دور کرد.گفت:ببین تا همین جاهم اومدی خیلی خطر کردی.تو اینجا صبر کن یا برو بالا اگه تو دفتر کسی ببیندت...

-احمق نشو شهرزاد هیشکی تو نیست

-نباید ریسک کنی.ایندفه دیگه نمیبخشنت.

-آخه من که شنل تنمه.

-مهدیه...

-شهرزاد.

-اصلا نمیریم.ولش کن اگه درمورد منه بالاخره میفهممش.

-آخه چرا نمیفهمی؟اشکال نداره

-چی اشکال نداره؟اگه بگیرنت چی؟

-اه...نمیفهمی دیگه.من احمق نیستم.خوبم میدونم کسی مثل من که بیشتر از کلاس درسی تو دفتر مدیر و مسئول گروهه تا الان صد بار باید یا اخراج میشد یا توبیخ یا اخراج چندروزه...

-آره خب ایندفه...

-خب پس چرا تاحالا هیچ کاری بهم نداشتن جز اینکه امتیاز گروهمو کم کنن؟

-خب

-خب نداره.خیالت راحت هرچیم تهدید کنن با من کاری ندارن.من تاحالا حتی جریمه هم ننوشتم.

-راست میگیا...چرا؟

- چراش بماند.

-به خاطر خانوادت؟

-اینم یکی از دلیلاشه.

-اون یکی دلیلش؟

-راستش خودم هنوز ازش مطمئن نیستم

-بگو

-وقتو تلف نکن بیا بریم

دو نفر در رو کمی بازتر کردنو در حالی که زیر شنل به هم چسبیده بودن وارد دفتر شدن.کسی اونجا نبود.شهرزاد شنل رو کنار زدو به سمت میز رفت.

ورقارو کنار زدو نامه رو پیدا کرد:

با سلام خدمت خانواده عبدالملکی...

ضمن عرض ادب باید اعلام کنم مسابقات سه جادوگر در شرف آغاز است.

همان طور که آرش یا شهرزاد احتمالا به شما گفته اند تنها دانش آموزانی که توسط جام منتخب باشند حق رهبری گروه را دارند.اما انتخاب اعضای گروه بسته به مدیر مدرسه و نظر سرگروه است.

همان طور که احتمالا میدانید نتایج این مسابقات حائض اهمیت بسیار برای تاریخ و افتخارات هر مدرسه است.بنابراین ما سعی میکنیم بهترین دانش آموزان را انتخاب کنیم.

و اما درباره شهرزاد دخترتان...همان طور که هم شما و هم ما میدانیم خون جادویی فوق العاده ای در رگ های وی جریان دارد که خودش از آن بی خبر است.

شما ابتدای سال اول در نامه تان به من گفتید که علاقه ای ندارید دختر و پسرتن بفهمند پدرشان جادوگر است.اما همان طور که در جواب همان نامه گفتم این مساله به آینده و اعتبار آن ها لطمه میزند.آن ها بالاخره این واقعیت را میفهمند پس از شما تقاضا دارم اجازه دهید زودتر این راز را که پدرشان از نوادگان رونا ریونکلا است بر آن ها برملا کنم.

انتخاب با خودتان است.

با احترام فراوان-

آلبوس دامبلدور-مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوراتز

مهدیه از پشت شهرزاد نامه رو خوند.شهرزاد همین طور به خطوط روی کاغذ خیره بودو محتوی نامه رو باور نمیکرد.

ناگهان صدایی از پشتشون اومد.دامبلدور وارد اتاق شد.دونفر به طرفش برگشتن.

-خانوم عبدالملکی...منتظر اومدنتون بودم...

-پورفسور این...

-راسته...میتونی به برادرتم بگی.شما حق دارید که بدونید.

-اما...خانواده من جادوگر نیستن.

-اونا مثل مشنگ ها زندگی میکنن.

-چطور ممکنه؟

- بفرمایید بنشینید.



مرتبط با : داستون

:: نوشته شده توسط only me در پنجشنبه 1 فروردین 1392 و <-PostTime-> | +

نظرات ()

.:: ::.


مطالب پیشین

» [ Fancam] SS501 - 2013 Heo Young Saeng SEOUL CONCERT “0513 MY STORY” [13.10.26
» FANCAM]FANCAMS OF HEO YOUNGSAENG'S FM
» [FANPIC]Some other Fanpics of the event[YoungSaeng's FB
» FACE_B_o_oK]PJM F_B update
» [TRANSLATION]SS501 members discussion during Youngsaeng's FM
» موزیک ویدیوی جدید هیونگ
» ترجمه فارسی و انگلیسی سینگل جدید هیونگ
» میتینگ سراسری بچه های ایـــــــــــران * >>+ شرکت کنندگان در میتینگ تهران
» دانلود انیمیشن دیگری-another
» MV] KIM HYUN JOONG – Unbreakable (Ft. Jay Park)
» Heo Young Saeng - Memories To You
» تو.یی.ت جدید کیو جونگ
» Kim Hyun Joong's "ROUND 3" Track List
» جالب نیست؟!
» After School's UEE Becomes A Princess violent games For VOGUٍٍٍٍث

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» لوگوی ما
<-BlogTitle->


»» جستجو

»» پیوند های روزانه

»» نظر سنجی

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by gg501
Design By : wWw.payamblog.com